heart attack
سخت است و جنگجو . واقع بینی تمام عیاری دارد که مردانه ،زنانگی اش را بر دوش میکشد و من هزار بار بهش گفته ام چقدر دلم میخواست شبیه او بودم و کمی ژن تلخ اندیشی درست و درمانی توم بود.مرا بکشی هم، ته ته اش ،از توی چشمهام امید را پیدا میکنی.نور کمرنگ حتی ، هست ولی.دیشب داشت میگفت که آخرش چه و چه و چه است و چقدر هم درست بود ، آنقدر که خورد توی صورتم همه حرفهاش.یادم آمد میدانستم همه اینها را و هزار بار توی لپ تاپ نوشته بودم ازشان و الان آنقدر به این تاریکی های واضح فکر نکرده ام که حتی با شنیدن دوباره ی ایده های افراطی چند وقت قبل خودم، جا میخورم .آن پوست کندن را یادم هست . یادم است آخرش گریه و تلخی و یک جفت چشم انتقام جو بود ، افتادم زمین و و بعدش دیگر تمام شد ،بلند که شده بودم ، روشن بودم، تاریکی هام آنقدر با نور ترکیب شده اند که روی برآیند کل نگاهم اثری ندارد.یادم هست کسانی آنقدر تاریک بودند توی زندگی ام که ناخودآگاه پرتم کردند سمت طرف خوش زندگی.نه که خوش گذراندن که خوشی کردن وسط همین چیزهای کوچک تنها و باز هم حس پوچی نکردن.یادم نیست چقدر است زیر سوال بردن را کنار گذاشته ام ، تا آنجایی که یادم میاید فقط دارم آرزو میکنم که جور دیگری هم باشد.یادم هست کی انتخاب کردم نگاهم را از سمت بدبینی آن وقتهام بگیرم.یادم هست
کی انتخاب کردم لبخند باشد همیشه روی صورتم حتی اگر به قیمت چنگ زدن آدمها
توی صورتم تمام شود.میدانم حتی چقدر همین لبخند انسان را از فیگوراتیوی که توی آرزوهای آرتیستیکش هست جدا میکند.میدانم چقدر این لبخند مرا از آدمها دور کرده و سطحی بنظر رساندتم.يشتر اوقات نميگذارم آدمها ناراحتي ام را از صدام يا صورتم حس كنند،
زامبي شدن هام براي خودم است . اينكه آدم نتواند توي ظاهرش نشان دهد چه
ملكه ي ماليخوليايي است براي خودش،چيز خودخواسته اي نيست و بيشتر ازينكه
سياست باشد يك ويژگي ذاتی است. كه روي ميز آرايش اتاق علاوه بر ريمل و
اكسترا ، يك ماسك لبخند هم باشد .خيلي از آدمها بطور اشك درآري،حال خوبم را
نميتوانند تاب بياورند ، انگار كه خنده هاي زندگي شان را من ازشان گرفته
باشم ،انگار دارم آنها را مسخره ميكنم . گاهي كه از دستم در ميرود و حال
حرص درآر خوشم ،كمي پايين ميايد و بيشتر به خودم نزديك ميشون، خوشحال
ميشوند انگار كه حالا ميتوانند به جاي من بخندند.انگار كه دستم را از روي
گلويشان برداشته باشم.دیشب که داشت حرف میزد فهمیدم عجب مکانیسم دفاعی قوی ای بکار بسته ام جوری که انگار جلوی حرفهاش یک سپر آهنی گرفته بودم که بهشان دوباره فکر نکنم.دوباره برنگردم سمت بیست سالگی و تمام واقعیاتی که یکهو سرم ریخت و ازم یک دختر تلخ ساخت که همه چیز را به بدترین شکل ممکن تصور میکرد.دارد حرف میزند و من دارم به بودن پر رنگش فکر میکنم که چه بودن با خاصیت و قوی و پر خطر و پر از قلب-شکستن و درستی است و چقدر آدم باید همیشه یک آدم آنتی دوت خودش را داشته باشد توی زندگی.