drink up one more time

رد فشار انگشتهایشان روی گردنم مانده ،سرخ شده ،تا مرز خفه گی رفته ام هربار و چشمهایم سیاهی رفته اند ،بعد وقتی فکر کرذم "دیگه مردم " دستها را برمیداشتند و من دست به گردن ، می افتادم زمین و چند فصل میگذشت تا دوباره بلند میشدم و دوباره دستهابشان دور گلویم حلقه میخورد.

addiction

غمها که زیاد شوند ،مثل آدمها،فراموششان میکنی،بشان بی توجهی میکنی ،زیادند غمها پس انتخابشان میکنی ،حواست هست کی به کدامشان فکر کنی.الان وقت غم-خوردن کدام باشد.الان بروی سر فرصت سراغ کدام کتگوری.مثلا غمهای عزیز کرده ی دوست داشتنی ات توی یک دسته برای شبها قبل خواب که کمی قلبت فشرده شود و یادت بیاد زیاد هم خوشبخت نیستی ،غمهای روزهای تعطیل یک دسته،غمهای جلوی آینه ای -ظاهری یک دسته ،غمهای فصلی یک دسته ،غمهای دردناک تاریک برای وقتهای پی-ام-اس ،غمهای کودکی یک دسته،غمهای تاپ تن عذاب آور برای وقت هایی که افتاده ای توی سرازیری زنجیره ی تکرار غمهای قبلی و تجربه ی اپیزودهای دپرشن عمیق و البته برای وقتهایی که به سرت میزند  خود را از روی پل پرت کنی توی دریا و اینها.غمها که زیاد شوند باید خیلی هاشان را بیندازی دور،غمهایی که توی چشم نمی آیند یا بدرد نوشتن نمیخورند را خط میزنیم.به دسته ی غمهای متفرقه که اصلا نباید فکر کنی چون وقت نیست و به بقیه شان نمیرسیم.غمها که زیاد میشوند،اضافی میشوند ،بدرد نخور میشوند، کم بنظر میرسند.خوراک مناسبی برای گریه و مالیخولیا نیستند.خون انسان پر از غم شده و تولرانس غمناکی پیدا کرده به این همه غم.کم کم دوز غمها را باید بالا ببری تا اشکت دربیاید و متاثر شوی ازشان.باید دردها مهلک تر باشند،ضربه ها کاری تر ،زخمها سر باز تر.سال به سال غمها پیش چشمت حقیرتر جلوه میکنند .عزیزم به غمهای مرگبار تری احتیاج داری برای زنده ماندن و شکایت کردن و غر زدن و نوشتن.بردار وقت سی سالگی به اینجا نگاه بینداز ،خانوم محترم،ببین ،ازین غمها کدامشان تا آن موقع سوروایو کرده اند و تا سی سالگی ات پیش رفته ند و توی عمیق ترین شادی ها،کنارت مانده اند.آنها،آنها،آنها، جنس توئند.غمهای واقعی توئند.

rule of the game 2

راستش همیشه به خود-جوش بودن تعاملات معتقد بوده ام.کلا به نظرم رابطه چیز غریزی است.همین چیزی که آقای سین فکر میکرد راجع به کشش بین من و او. حرف همیشه زیر یک خط بخصوصی بود بین ما.بعد فکر میکنم که حرف چیز مهمی است.تلقین.چون من کلا اولیت مسائل برایم مشخص است.اولیت ها را گم میکنم با تلقین آدمها.تلقین ادمها شکل مکانیکی پیش پا افتاده ی تلقین کریستوفر نولان ست در اصل قدرت هر دوتاشان طی مدت طولانی مساوی خواهد بود  و دقیقن اگر فکر میکنید انسانها با تلقین به فکر فرو نمیروند بدانید که جایی،تو بگو 5 ماه بعد وسط کوه آلپ با دوستانش، زیر سوسوی ستاره های کویر یزد، هنگام زل زدن به آسمان در کیسه خواب در جنگل های شمال،یاد حرفهای تلقینانه شما خواهد افتاد و کمی، ولو چند ثانیه به شما و کلام آن روزتان فکر خواهند کرد.من یک ویژگی بدی دارم راجع به خودم،تلقین بد-سازی خودم به آدمها.نیوشا گفت این را بم و من یادم افتاد من چقدر زیاد این کار را میکنم و میخواستم بگویم چقدر اشتباست اعمال نکردن این اشتباه(!) توی رابطه ها.همیشه از کسی که وجه تلقینی اش بیشتر از من بود شکست خورده ام و عاشقش شده ام یا وفادارش مانده ام از آن آدمها که همیشه می دانی هستند و به اصلاح کیپر توئند.بعد فکر میکنم این ویژگی نان-کیپر بودن ذاتی ،به خودی خود باعث میشود تویی که نمیدانی کیپری یا نان-کیپر؛ کیپر آن آدم نان-کیپر شوی،تو خانگی اش شوی.تو نتوانی مقاومت کنی.من میگویم تو انتخاب کن قرار است کدامشان باشی،هرکدام.قبلش انتخاب کن اما تا بعدش غافلگیر حرکات و سنوات خودت در قبال آن آدم نشوی.چون بطرز تمسخر آمیزی آینده آن چیزی خواهد شد که تو طرحش را ریخته ای.حرفم فمنیستی نیست اصلا.حرفم پی نقش هاست.در مورد رلی که میخواهی توی رابطه بازی کنی.راستش همین لحظه دارم اینها را مینویسم و متوجه شده ام هیچگاه اینطور قطعی نقشهام را پیش از پیش توی تعاملاتم تعیین نکرده ام.راجع به اقتدار آقای سین میخواهم حرف بزنم.اقتداری که من 2 سال فال نشده را فال کرد-با شدتش کاری ندارم-دارم میگویم اقتدار نه به معنی کلمه به معنی اقتدار در مورد نقشی که میخواهی توی رابطه بازی کنی چقدر واقعا بدردبخور است.سنگها را میچینی و تو میبینی آدم مقابل چطور سنگهاش از دستش می افتد و میبازد.آنقدر طرح بردنت را میخوانی توی گوشش که باورش میشود.این آدم باخته منم توی رابطه ی آقای سین.آقای سین آدم متوسط با جذابیت متوسط ظاهری ست.آقای سین از همان ابتدا توی گوش من خواند که حتما  عاشقش خواهم شد.تو چه میکنی؟میخندی طبعن که تو کجا من کجا؟من را چه به تو.فلان من هم نیستی.دارم از مسخرگی  طرح تلقین این آدم حرف میزنم که  رو بودنش باعث شد بازی را یاد بگیرم و الان ازش بنویسم انگار که دستورالمعل منوآل نصب تلویزیون را بنویسند.بعد ماجرا یک جایی برعکس میشود.مثلا خیره شده ای بهش و میخندی یکهو خنده روی لبت خشک میشود که اوه دارد ازش خوشت میاید.دانه های تلقین توی ذهنت کاشته شد و دارد کل بدنت را میگیرد،قلبت را عزیزم.هرچه.توی رابطه کاری توی  رابطه بنفشال هرچه.دارم میگویم طرح آنقدر شفاف بود که یک چیز بعد از یک هفته گریه برایم داشت:انتخاب کنم قبل از هر رابطه ای نقشم چه باشد...

rule of the game 1

یاد میگیرم از آدمها رفتار کردن را.که همه چیز فقط دانش و استعداد و روح پاک نیست.کل چیز شاید همین باشد و همین نیست که Attitude است عزیزم.که من اصلا با این رفتارها یک جایی سرم داغ شد که خودم چقدر اشتباه کرده ام توی زندگیم با مردهایی که دوستشان داشتم و چطور از دستشان دادم.باید بازی کنی.که دیگر کسی اینرا-که صداقت مهمترین اصل رابطه نیست- کنار گوشم نجوا کند نمیگویم چه غلط،چه کدر چه غیر انسانی.صداقت را آدم نباید بنشاند صندلی اول توی رابطه ها که اصلا کسی اینرا بگوید میزنم توی دهنش ! با گوشت و خون فهمیدم که چرا و چطور و به چه خاطر نباید بنشانیم صداقت را وی-آی -پی.که صداقت هم مهره ای ست مثل بقیه مهره ها،باید بیاید توی بازی اما نه هر وقتی.لایقش نیستند آدمها-شامل خودم-.بعضی حلقه های گمشده رابطه هام برایم پیدا شد.انگار چند تا از کهکشان هام "اسم" دار شد و فهمیدم که توم چه خبر بود و اشکال از کجا بود کلا.تکان خورده ام .دقیقا تکان خورده ام از وقایع این چند روز چون رسیدم به الگوی رفتاری آنتی تز خودم.آدم "تز خودم" آنقدر توی ذوق زن بود که فهمیدم خیلی از چیزها چرا کار نکرده اند توی زندگیم.امروز همه چیز به طرز دردناکی روشن و شفاف است همه ی گذشته.راستش انگار کلید تمام تقصیرها و اشتباه ها را هم میشود به گردنش انداخت.فهمیدم به داشتن صداقت نباید بالید.راستش صداقت یک مزیت نیست در بهترین حالت یک ویژگی ست. فردا روز دیگری ست حتما.فردا آدم دیگری هستم قطعا.نه آدم بهتری لزوما،آدم کار-بلد-تری.


قطره چشم

الف ها را یکی یکی بگذار زیر بینی ام ...

satan and him

پر از عشق و ناامیدی ام . نفرت نیست. ترس نیست.عجیب است که عشق و مرگ ،تویم ، دارند مسابقه می دهند؟عجیب است اگر کسی دست مرا بگیرد وقتی که ایستاده ام لب پرتگاه و بهم بگوید عشق دارد ازش میزند بیرون ،من قید خودکشی را بزنم؟توی کدام مصمم ترم؟عشق یا مرگ؟لبریزم از مرگ،لبریزم از زندگی.دلم میخواهد روی علفها دراز بکشم و غلت بزنم.دلم میخواهد بخوابم و دیگر بلند نشوم.دلم لبریز از حس خوب به آدمهاست دلم میخواهد دیگر نبینمشان.از رویا خسته شده ام.ازینکه نهایت ندارد.از کلمه ها متنفرم که میچرخند و نوشته میشوند و به هیج کجا نمیرسند به هیچ کجا نمیرسانندم.حد و مرز میخواهم که اینجا تمام شد ،که اینجا تمام میشود و دیگر رنج نمیکشی.یکجایی از زندگی ات دیگر رنج نمیکشی.کجاست آنجا؟نشانم بده حتی اگر سی سال دیگر باشد،نشانم بده تا حالم بهتر شود.نمیخواهم زنی غمگین باشم.نمیخواهم فکرهام مثل زنهای باهوش بی جان ادبیات باشد.میدانی؟غریب است به ته خط برسی با اینکه میدانستی که میشد ذره ذره جلویش را بگیری،جلوی دیوانه شدن را...باید باشد کسی که تمام این ناامیدی ها را با امیدهایش بلیسد از تنت.باید کسی باشد برای وقتهایی که مسمومی.برای وقتهایی که خونت دیگر قرمز نیست و سیاه شده.باید باشد کسی که جای نیش اهریمن زشت توت را بمکد و نجاتت دهد از خودت

رانگ

در معدن زغال ، دنبال طلا گشتن...عزیزم این کاری است که تو میکنی...همیشه...

sound in my shoes

بعدها مفصل راجع به صدا مینویسم.صدای آدمها که گاه ، آدم را می اندازد توی سرازیری تپش های قلب و هیجان های ناگهانی و دوست داشتن آدم آن صدا حتی. صدا آدم را گیر می اندازد ، بعضی صداها برایت آشنایند ، گویی سالها پیش ، وقت بچگی هات آهنگ عاشقانه ای را خوانده باشند دم گوش ت .حتی اگر آن آدم را نشناخته باشی ، زیر و بم صدایش را بلدی و فکر میکنی زیر و بم صاحب-صدا را بلدی که نیستی ،که اصلا آدم های صدای خوش -دار، آدمهای خوبی نیستند لزوما،گرمای درون صاحب-صدا چه ربطی به گرمای صدای حنجره اش دارد اصلا؟حواست باشد گول صداها را نخوری ،آدمهایی که توی صدایشان یک سمفونی جاز رمانتیک پنهان دارند ،آدمهای رمانتیک تو نمیشوند عزیزم.به صدایشان گوش بده ، صدایشان را دوست داشته باش اما خوش بین نباش راجع به روحشان .در این حد که یادت بیوفتد بازیگرها لزوما آدمهای خوبی نیستند،حتی شاید پل نیومن هم مرد خوبی نبود برای جوآن وود  و مدام پنهان از چشم دوربین کتکش میزد.میدانی؟در این حد بدبین باشد راجع به انعکاس آدمها از بیرون...

to friendship to soul-friend

از خواب نیمه شب بیدارش کرده ای ، خواب آلود جواب میدهد،بعد برمیداری باز از ماجرای خسته کننده ی خودت و طرف میگویی برای بار هزارم ، برای بار هزار گوش میکند و آرام همه چیز را برایت باز میکند،همه ی احتمال ها را ،همه ی چیزهایی که قرار بود بشوند و نشدند و برعکس ،کم کم سرحال میشود جوری که حس میکنی اصلا الان پای گاز است و دارد چای دم میکند برای خودش و همینجور برایت حرف میزند.فک میکنی اوه چه تازه شدی،چقدر اینها را نیاز داشتی که دقیقا تمامش کنی،چقدر آینه ها را برایت پاک کرد و همه چیز را برایت تصویر کرد .بعد فکر میکنی همیشه اپیزودهای رابطه ها قرار نیست آرام آرام تغییر کنند،گاهی یک تکان کوچک همه چیز را میبرد یک سطح بالاتر.گاهی یک ساعت تلفن حرف زدن باهاش هم باعث میشود اعتمادت به او بیشتر شود،بیشتر  عجین شوی باهاش،بیشتر تکیه دهی به شانه اش و بگذاری گاهی او تو را نجات دهد از فجایعی که مدام تویش می افتی.یک چیزهای کوچک عجیبی باعث میشود یک درجه عمیق تر شوید توی چیزی که قرار است توی این دنیا دوستی تعبیر شود .مرسی که بهترم میکنی.