bible
دیگر نمیخواهم فرار کنم از تو ، دختری که بعد از تو دنیا را دید حاصل تو و خودش بود . دیگر سعی نمیکنم تو را بکنم از خودم . در بیاورم چیزهایی که یادم دادی را ، نه دیگر . پذیرفتم که قرار است آدمها بیایند و تکه ای از خودشان را جا بگذارند تویت . درشان نیاور . بگذار بماند و بهترت کند . میدانم که هستی ، نور تابید به من از یک جاهایی توی حرفهات و بعد من دیگر راستش همیشه میتابیدم از آن وقت . همیشه انرژی داشتم برای همه چیز ، برای دیدن ، برای شنیدن ، برای خواندن ذهن آدمها ؛ تو بودی اولش اما بعد از یک جاهایی چیز پیچیده ی غلیظ پر از رازی متولد شد توی من که خودت هم رازهایش را نمیدانستی . میخواهم بگویم وقتی میخندم به حرفهای دوستم ، وقتی تشویق میکنم کسی را ، وقتی توی صدایم پر از انگیزه و لحن سرخوش است ، صدایت را میشنوم تویم ، وقتی میخواهم از همه چیز عشق بکشم بیرون میدانم تو بودی مسببش ، میدانم آنوقتها ، که هستی توم ،میدانم کی صدای توست کی صدای خودم . میدانم آن تاریکخانه ی غم انگیز که شبها پوستم را میشکافد و راه میرود توی خانه ؛ خودمم و آن کسی که خورشید را توی قلبش حس میکند حوالی 11 صبح ، تویی . که بخاطر توست که اینجور نور دارم توم . حواسم هست که تمام شد و رفتی اما ماندی و من تویم پر از چراغ های نورانی شد . من کمی حالم خوب نیست . اما میخواهم بگویم هنوز وجود لعنتی م پر از امید و اشک و نور و اکلیل و مرگ و رنگ قرمز خوش رنگ است . هایبردی که منم ، که دوستش دارم دیگر . مثل راسل کروی ذهن زیبا که آدمهای تویش را میشناخت دیگر ، که میدانست کنارش راه میروند اما لبخند زد و در آغوششان گرفت و پشت کرد بهشان و موفق شد . دارم از تضاد انرژی های کشنده ی تویم حرف میزنم که دارند دیوانه ام میکنند و عاشقم میکنند و تخریبم میکند . من دیگر بلدم با سوزن رگهایم را در بیاورم بیرون از تنم و با عشق دانه دانه بنشانمشان باز سرجای خودشان . بلدم خط نفرت و عشق نداشته باشم که از یک جایی عشق بعد نفرت ، بلدم هر دو را داشته باشم توم به همه چیز ، بلدم از یک چیز عقم بگیرد و عاشقش باشم همزمان . در مورد آدمها ، فیلمها ، موسیقی ها ، همه چیز و همه کس . مرزی ندارم دیگر برای حسهای منفی و مثبت ، تکان زنده ی هر دوتاشان را حس میکنند توم ، میخورند بهم بال بال زنان و من ناباورانه میبینم که متلاشی نشده ام هنوز . نمرده ام عوضش شکل میگرم دائم ، مثل آدمها بین زندگی های تناسخی شان . مثل گوشت از تازگی تا فساد ، مثل کرم ابریشم تا پروانه . فهمیده ام همانقدر که گاهی دیوانه میشوم و میتوانم نقشه بکشم که چطور بکشم خودم را قبل از سی سالگی ، بلدم تمام خوشی ها را یکجا از نفرتها بکشم بیرون و بغلشان کنم . اینکه اشکهام معنی درد نمیدهد خیلی وقتها ، اشکهام وقت ریختن گاهی از فرط خوشحالی و هیجان مفرط ست و گاهی از فرط مرگ . میدانم دیگر پوستم نمیترکد از این همه درد و خوشی ، صدای تو را میشناسم توم ، عوض شده ، دورگه شده و دیگر مردانه نیست . دارم به یک صدا میرسم توم . صدایم را دارم پیدا میکنم . دارم بزرگ میشوم .