bible

گوگوش میخواند "قد آغوش منی ،نه زیادی ،نه کمی"...خیره مانده ام به برفها،پشت بالکن.مکث میکنم.سرم را برمیگردانم و آهنگ را عقب میزنم تا باز ازینجا شروع به خواندن کند.بعد فکر میکنم چقدر درست ،چقدر خلاصه شعر مینویسند بعضی شاعرها.باید موجز بود توی کلام.اثرش بیشتر است.فرآیندهای دیدگاهی ذهن را قطعی تر ،میسازد و تخریب میکند.بعد فکر کردم چقدر اینجور باید باشد برایت.نه زیاد باشد نه کم.قدر خودت.میدانی؟زیادتر باشد،احساساست عجیب میشود راجع به خودت،حقیر میکنی خودت را.کم که باشد خسته میشوی از همه ی زندگی و میخواهی از افسردگی بمیری.معیار تعیین نمیکنم برای "قد آغوش بودن".معیاری ندارم درواقع.نمیدانم قد آغوش بودن صرفا یک عبارت شاعرانه ست یا شاعر تجربه اش کرده است مثلا.هرچه هست آدمت را قدر آغوشت انتخاب کن با دو اینچ مثبت و منفی.

union

دیگر نمیخواهم فرار کنم از تو ،‌‌ دختری که بعد از تو دنیا را دید حاصل تو و خودش بود . دیگر سعی نمیکنم تو را بکنم از خودم . در بیاورم چیزهایی که یادم دادی را ، نه دیگر . پذیرفتم که قرار است آدمها بیایند و تکه ای از خودشان را جا بگذارند تویت . درشان نیاور . بگذار بماند و بهترت کند . میدانم که هستی ، نور تابید به من از یک جاهایی توی حرفهات و بعد من دیگر راستش همیشه میتابیدم از آن وقت . همیشه انرژی داشتم برای همه چیز ، برای دیدن ، برای شنیدن ، برای خواندن ذهن آدمها ؛ ­­­­­­­­تو بودی اولش اما بعد از یک جاهایی چیز پیچیده ی غلیظ پر از رازی متولد شد توی من که خودت هم رازهایش را نمیدانستی . میخواهم بگویم وقتی میخندم به حرفهای دوستم ، وقتی تشویق میکنم کسی را ، وقتی توی صدایم پر از انگیزه و لحن سرخوش است ، صدایت را میشنوم تویم ، وقتی میخواهم از همه چیز عشق بکشم بیرون میدانم تو بودی مسببش ، میدانم آنوقتها ، که هستی توم ،میدانم کی صدای توست کی صدای خودم . میدانم آن تاریکخانه ی غم انگیز که شبها پوستم را میشکافد و راه میرود توی خانه ؛ خودمم و آن کسی که خورشید را توی قلبش حس میکند حوالی 11 صبح ، تویی . که بخاطر توست که اینجور نور دارم توم . حواسم هست که تمام شد و رفتی اما ماندی و من تویم پر از چراغ های نورانی شد . من کمی حالم خوب نیست . اما میخواهم بگویم هنوز وجود لعنتی م پر از امید و اشک و نور و اکلیل و مرگ و رنگ قرمز خوش رنگ است‌‌‌ ‌. ‌‌‌‌هایبردی که منم ، که دوستش دارم دیگر . مثل راسل کروی ذهن زیبا که آدمهای تویش را میشناخت دیگر ، که میدانست کنارش راه میروند اما لبخند زد و در آغوششان گرفت و پشت کرد بهشان و موفق شد . دارم از تضاد انرژی های کشنده ی تویم حرف میزنم که دارند دیوانه ام میکنند و عاشقم میکنند و تخریبم میکند . من دیگر بلدم با سوزن رگهایم را در بیاورم بیرون از تنم و با عشق دانه دانه بنشانمشان باز سرجای خودشان . بلدم خط نفرت و عشق نداشته باشم که از یک جایی عشق بعد نفرت ، بلدم هر دو را داشته باشم توم به همه چیز ، بلدم از یک چیز عقم بگیرد و عاشقش باشم همزمان . در مورد آدمها ، فیلمها ، موسیقی ها ، همه چیز و همه کس . مرزی ندارم دیگر برای حسهای منفی و مثبت ، تکان زنده ی هر دوتاشان را حس میکنند توم ، میخورند بهم بال بال زنان و من ناباورانه میبینم که متلاشی نشده ام هنوز . نمرده ام عوضش شکل میگرم دائم ، مثل آدمها بین زندگی های تناسخی شان . مثل گوشت از تازگی تا فساد ، مثل کرم ابریشم تا پروانه . فهمیده ام همانقدر که  گاهی دیوانه میشوم و میتوانم نقشه بکشم که چطور بکشم خودم را قبل از سی سالگی ، بلدم تمام خوشی ها را یکجا از نفرتها بکشم بیرون و بغلشان کنم . اینکه اشکهام معنی درد نمیدهد خیلی وقتها ، اشکهام وقت ریختن گاهی از فرط خوشحالی و هیجان مفرط ست و گاهی از فرط مرگ . میدانم دیگر پوستم نمیترکد از این همه درد و خوشی ، صدای تو را میشناسم توم ، عوض شده ، دورگه شده و دیگر مردانه نیست . دارم به یک صدا میرسم توم . صدایم را دارم پیدا میکنم . دارم بزرگ میشوم .

sentimentalism

سیدنی فیلم american hustle مرا امیدوار کرد به زندگی.نمیتوانم بنویسم که چرا.چرایی اش را باید بردارم از نوزده سالگی وام بگیرم و بعدترهاش.اما جایی از وجودم ،همیشه میخواسته مثل او باشد.زنی که برای عشق هرکاری میکند و خب حقیقتن دیوانه است. مرد دیگر فیلم را تا پای التماس میکشاند اما باهاش نمیخوابد نه که جذاب نیست مرد برایش چون که دوستش ندارد.همیشه همه بهم گفته اند که اینطور بودن خوب نیست.اینطور محصور بودن،دیالوگهاشان توی ذهنم است الان و یادم افتاد  آن وقتها فکر کردم این جور مونوگوم فکر کردن چقدر عقب افتاده ست و ایده ام راجبش چقدر حوصله سر بر.و فکر میکنم با وجود همه ی این حرفها، همیشه خواسته ام مثل سیدنی باشم.عنان همه ی غریزه هام را بگیرم توی دستهام و نگذارم کسی غیر از یک نفر آن به دست بگیرد.با هم بودن ،آن جور با هم بودن و پشت هم را داشتن،مرا مست کرد اصلا موقع فیلم.دو نفر و یک نفر بودن ،کاملا حرف از نقشه و رابطه و آدم های دیگر است اینجا.دو نفری که توی جمع های دیگر ،وقتی با آدمهای دیگرند هم؛همدیگر را زیر سوال نمیبرند ، هم را نابود نمیکنند و تا آخرش باهمند.تا آخر ماجرایی که باید باشد تا آخر مشکلات و دردها.آن تعریف کردنهای دو جانبه ی اول فیلم که اروین و سیدنی کردند از هم ،آن چیزی که توی وجودشان از هم بود ،آن مرا کشت.که میشود اینجور بود و مثل بقیه زوجهای توی دنیا نشد که برای بقیه از مشکلاتشان میگویند یا از ایرادات پارتنرشان نه که ایراد ندارد آن طرف اصلا.برای اینکه که یک عهد نانوشته ست بین آنها ،یک عهد ناگفته،یک پایش ایستادن نادیده،که آن دو نفر آدم همند و توی این دنیا آدم هم بودن خیلی خیلی کم یاب ست و وقت سست بودن ها و متنفر بودنها و عصباینت ها هم این باهم بودن از نفس نمی افتند کم رنگ نمیشود هیچ وقت.منظورم این است آدم های واقعی هر کسی اگر بروند هم برگشت دارند همیشه.یک جور خاصیت دائمی دارند ،ابدی ند برای هم.