electricty

سرم را بالا میبرم.دهانم را باز میکنم لبها را نیمه تر .بیا و قلاب بینداز تا جایی گیر کنم به تو و سرم را برنگردانم سمت آدمهای اشتباهی گذشته.میسوزم از تب.قصه های پرشور توی سرم میکوبند.زنی شانزده ساله با لباس سیاه یقه بسته بلند بلند داستان میخواند توی سرم.چشمهام ،شده نگاتیوهای سریعی از خاطرات خیس خورده توی فیلمها.موهام دارند میکشندم بالا،"" آنها "" دارند میکشندم بالا.لنگرت را بینداز توی لبهام ، اگر نشد توی رگ دستهام.بگذار بمانم توی ریشه هایی که سعی میکنم پیدایشان کنم.بگذار بمانم روی زمین.وصلم کن به چراغهای این شهر.


people heal people

بعدها برایت میگویم که فقط آدمهای کمی هستند که وقتی  راجع به آب و هوا و پاییز و خنکی و نسیم ازشان میپرسی ،بی حوصلگی نمیکنی وقت گوش دادن ، چشمت اصلا دوخته به گوشه ی لبهاشان که بالاست و دستهایی که توی هوا میرقصند.هوا توی مکالمه جا میشود یعنی مینشیند توی جای خوبی از حرفها .داستان خودش را دارد و پایه ی مهمی از حرفهاست .آدمهایی میآیند توی زندگی ات که صحبت کردن باهاشان در مورد هوا و فصل و ماه را دوست داری تو بگو ده دقیقه ی عمیق دوست داشتنی اول همه ی حرفها.

Where were you

انطباق غیر منتظره ی درون و بیرون.سورپرایزهای پاییز.اس.ای.دی برعکس.کنار آمدن های شخصی ، حل کردن مسائل خود با خود.حال خوب از شیوایی که خیلی وقت بود سر نزده بود این طرف ها.

then they look at eachother

-فک کنم همه چی این رابطه اشتباه بود.

-اگه اشتباه نگیریش ، اشتباه نیست.

-قبلا اشتباه میگرفتمش ، الان دیگه نمیگیرم.


behind the fear

از مکانهایی بگو که محسورت کرده اند . از آدمهایی بگو که همیشه بهشان فکر میکنی . از آرزوهای بزرگی بگو که هیچ وقت بهشان نخواهی رسید. از شهرهایی بگو که دوست داری ببینی . از رویاهای کوچکی بگو که رسیدن بهشان آسان است اما هیچ وقت بهشان نرسیدی. بگو...از حسرتها.از عادتها.از نفس زدن ها. از گوش دادنها . از لمس کردنها. از با خود حرف زدنها. از ستاره ها.از پنج صبح . از آینه.از تیرگی ریمل زیر چشم.از بالکن.از صدای ورق زدن کتاب.از فکر به مرگ . از گریه های بی اختیار.از صدای دوش. از سکوت. از چهاردیواری.از آدمی که هیچ وقت نگذاشتی کسی ببیند.