electricty
سرم را بالا میبرم.دهانم را باز میکنم لبها را نیمه تر .بیا و قلاب بینداز تا جایی گیر کنم به تو و سرم را برنگردانم سمت آدمهای اشتباهی گذشته.میسوزم از تب.قصه های پرشور توی سرم میکوبند.زنی شانزده ساله با لباس سیاه یقه بسته بلند بلند داستان میخواند توی سرم.چشمهام ،شده نگاتیوهای سریعی از خاطرات خیس خورده توی فیلمها.موهام دارند میکشندم بالا،"" آنها "" دارند میکشندم بالا.لنگرت را بینداز توی لبهام ، اگر نشد توی رگ دستهام.بگذار بمانم توی ریشه هایی که سعی میکنم پیدایشان کنم.بگذار بمانم روی زمین.وصلم کن به چراغهای این شهر.