we are all mad here

تو هم مثل من ، متفاوت هستی ، مردها به تو خواهند گفت که متفاوتی .بعضی ها تفاوتت را پای عجیب و غریب بودنت میگذارند و ترکت می کنند و بعضی هاشان میگذارند پای فوق العاده بودنت و عاشقت میشوند .به هیچ کدام دل نبند.به هیچ کدام از قضاوتها ، توهین ها و تعریفها.میگویم خودت باش و خوددت نباش.دخترهای عادی ، برای مردم دوست داشتنی ترند چون لازم نیست به مغز پوکشان فشار بیاورند و ساختار ذهنی شان را بهم بریزند برای درک کردنت.خب؟مادرت فهمید که باید تفاوتت را پیش خودت نگه داری ، از درون متفاوت باش ، از درون دیوانه باش و خودت از خودت تعجب کن و عاشق خودت شو.گوش کن ، هیچ کس تو را نخواهد فهمید ، از هیچ کس انتظارش را نداشته باش و اگر کسی فهمید تورا یا عاشقت شد یا حاضر شد تا آخرش باهات بیاید از خوشحالی دیوانه شو .در غیر این صورت بدان همه مردها عاشق "حماقت زنانه " ای هستند که توی وجودت نداری ، آن را یاد بگیر و بچسبان به تمام صفات عمیق بی نظیری که داری . مادرت فهمید باید ظاهرش را مثل بقیه کند ، لباسهای عجیب و غریب انتخاب نکند ، رنگ موهایش را دلپذیر کند و زنانه رفتار کند ،فولد موزیکش را قایم کند و یک فولدر موزیک داشته باشد برای وقتهایی که توی جمع ست . مادرت یاد گرفت دیوانگی اش  را  مچاله کند توی خودش و سعی کرد برای هرچیز کوچکی که فقط آدمهای دیوانه را احساساتی میکند ، گریه نکند.دورت را پر از آدمهایی کن که مثل تو ،هستند اما دوستهای عادی ات را فراموش نکن تا بتوانی به "ما" نشانشان دهی تا خیالمان راحت شود و برایت نگران نشویم که داری از دست میروی.میدانی؟شاید من توی 50 سالگی مثل 20 سالگی هام دیوانه نباشم. دوستت دارم.

life secret

دنبال مامن اشتباه میگشتم توی زندگی.جاهایی دیگری هم هست.آدمهای دیگری هم هست ،دنیاهای دیگری هم هست.ببین ، وصل شو ، غرق شو. وادار به نگاه کردن کن ، پذیرا باش ، ببخش دنیایت را.

Love

ماسه ای ، که منم

دریایی که میآیی و 

تمام آنچه بعد از تو 

ساخته بودم را 

با خود میشویی و میبری 

باز باید از اول 

استخوانهایم را به هم 

وصل کنم

مفصل ها را ، یکی یکی

قلبم را که گوشه ای افتاده

بگذارم سمت چپ و تو را سمت راست

که ناگهان باز هجوم اشکی نشوی 

توی شبها ، وقت خواب دیدن ها 

وقتی میزنی به ماسه ها و تمام

خانه های شنی را خراب میکنی

میدانم که آمده بودی برای ماندن 

لاقل روحت آمده بود که بماند

طوفانی که میشود خاطره هات 

توی قلبم

دریای پهن شده روی ماسه 

میشود قطره اشکهایی که میریزند 

از چشمها

یادت است که میریزد از پلکهام

خاطره هاست که میخورد به سنگهام

اشک است که سرازِیر میشود از قلب م

dream

نشسته ام توی فرودگاه

منتظرم

معلوم نیست میروم ، میمانم ، میآیم

نوک کفشهام یک طرف است

قلبم یک طرف دیگر

چمدان را میگذارم روی دستگاه

شماره پرواز هزار و سی صد و نود و هشت

مقصد جایی که سی سالگی ات آنجایی

شماره صندلی یک

بروم و بیایم

یک نگاه بیندازم و برگردم

ببینم ارزشش را داشت؟

ارزشش را دارد؟