غمها که زیاد شوند ،مثل آدمها،فراموششان میکنی،بشان بی توجهی میکنی ،زیادند غمها پس انتخابشان میکنی ،حواست هست کی به کدامشان فکر کنی.الان وقت غم-خوردن کدام باشد.الان بروی سر فرصت سراغ کدام کتگوری.مثلا غمهای عزیز کرده ی دوست داشتنی ات توی یک دسته برای شبها قبل خواب که کمی قلبت فشرده شود و یادت بیاد زیاد هم خوشبخت نیستی ،غمهای روزهای تعطیل یک دسته،غمهای جلوی آینه ای -ظاهری یک دسته ،غمهای فصلی یک دسته ،غمهای دردناک تاریک برای وقتهای پی-ام-اس ،غمهای کودکی یک دسته،غمهای تاپ تن عذاب آور برای وقت هایی که افتاده ای توی سرازیری زنجیره ی تکرار غمهای قبلی و تجربه ی اپیزودهای دپرشن عمیق و البته برای وقتهایی که به سرت میزند  خود را از روی پل پرت کنی توی دریا و اینها.غمها که زیاد شوند باید خیلی هاشان را بیندازی دور،غمهایی که توی چشم نمی آیند یا بدرد نوشتن نمیخورند را خط میزنیم.به دسته ی غمهای متفرقه که اصلا نباید فکر کنی چون وقت نیست و به بقیه شان نمیرسیم.غمها که زیاد میشوند،اضافی میشوند ،بدرد نخور میشوند، کم بنظر میرسند.خوراک مناسبی برای گریه و مالیخولیا نیستند.خون انسان پر از غم شده و تولرانس غمناکی پیدا کرده به این همه غم.کم کم دوز غمها را باید بالا ببری تا اشکت دربیاید و متاثر شوی ازشان.باید دردها مهلک تر باشند،ضربه ها کاری تر ،زخمها سر باز تر.سال به سال غمها پیش چشمت حقیرتر جلوه میکنند .عزیزم به غمهای مرگبار تری احتیاج داری برای زنده ماندن و شکایت کردن و غر زدن و نوشتن.بردار وقت سی سالگی به اینجا نگاه بینداز ،خانوم محترم،ببین ،ازین غمها کدامشان تا آن موقع سوروایو کرده اند و تا سی سالگی ات پیش رفته ند و توی عمیق ترین شادی ها،کنارت مانده اند.آنها،آنها،آنها، جنس توئند.غمهای واقعی توئند.