reminder
امروز وقت گذاشتن میوه ها توی مخلوط کن ، یکهو مکث کردم.مثل فیلم که روی ایست (برای اینکه مثل آدمهای روشن-نما! بنظر نیایم، قرار است دیگر فارسی بنویسم ) گذاشته باشی.یکهو فکر کردم که اوه اوه دیگر دنبالش نمیگردم.دیگر دنبال آن نقطه روشن امید بخش توی زندگی ام نیستم.آرام آرام دارم راه میروم و یک لبخند ملایم روی لبهام است و منتظر نیستم انتهای تونل نور خورشید بیوفتد روی صورتم.وافیعتش این است که یادم رفته است!اصلا نمیدانم برای چه میخواستمش آن نقطه را.اصلا یادم نمیاید هیچ وقت تا بحال نور افتاده توی چشمهام یا نه ؟هیچ وقت بوده قبل ترها یا نه؟نه راستش .نبوده . هیچ وقت چیز روشن خاصی نبوده که داستانم را بتوانم آنجا تمام کنم و بگویم خب تمام شد و این زندگی من بود و من بعد از آن متوقف شدم و دیگر زندگی نکردم.بوده اما هیچ وقت از - پا- در -بیار نبوده و من هنوز دارم قدم میزنم توی تونل تاریک و راستش اگر نور بیوفتد توی صورتم قطعا چشمم را خواهد زد.دارم انکار میکنم؟دارم وضعیت فعلی ام را توجیه میکنم ؟دارم منطقی سازی می کنم؟ راستش دیگر برایم مهم نیست.همه ی این بازی های ذهنی را هم بلدم و میدانم و جدیدترها جذابیتشان را برایم از دست داده اند.پیش ترها یکی از سرگرمی های زندگی ام همین رو - کردن دست خودم برای خودم بود.الان نه.فقط اینجا قرار است برای زنی که بعدها توی سی سالگی وبلاگش را میخواند بنویسم بله.اینجور شد که الان اینجور شدی.