cassandra
هیچ وقت نخواستم از آن آدمهایی باشم که بیست سال دیگر ، وقت شال بافتن روی
صندلی ، نور شومینه بیوفتد روی نقره ای موهام و عینکم را دربیاورم و یادم
بیاید که چقدر پشیمانی هام زیاد است چقدر این زندگی من نیست و من اینجا چه
کار میکنم، پاشم فرار کنم اصلا یا یک همچین چیزی.دارم فکر میکنم که من هرکجای این رشته ی بی سر انجام را
بگیرم توی دستم از زندگی ام راضی نخواهم بود.چون دو تا هستم.قشنگ دو تا هستم.از آن دوتا هایی که هیچ اور لپی هم ندارند.دو فلش به چپ برانید و به راست برانید.جدا جدا! یکی، یک آدم درس خوان منطق طلب آکادمیک که وقت همنشینی با هم کلاسی ها از تک بعدی بودنشان و بعضا آکادمیک بودن افراطی
شان دیوانه میشود که این ها چرا هیچ کدام، دانششان را توی زندگی عملی
نمیکنند چرا اینقدر پتتیک هستند چرا اینقدر تک بعدی هستند.آن یکی ، آدم احساساتی هیجانی اشک-دم-مشکی که نوک بینی اش همیشه توی آرت و آرتیات میچرخد و وقت حرف
زدن با آدمهای این قماشی ،بعد از یک ساعت ، گیج میشود که چه بی سواد چه بی
فریم چه بی برنامه چه لوزر.برای همین است که ساعت و روز و سال آن لحظه ی
مکث وقت شال بافتن را هم می دانم.برای اینکه اینجا همه چیز دارد نصفه نیمه
اتفاق میافتد توی من ؛ توی ذهنم ، توی زندگیم تو قوانین زندگی توی شخصیتم.من هر دو پلاکارد را توی هفده هجده سالگی همزمان پیدا کردم. من یک جایی کامل نشدم.وسط ماندم ،برای همین است که نمیتوانم اکستریم هیچ کدام ازین پلاکاردها باشم.شاید پنج سال دیگر بردارم ببالم به این جور بودن و لیبل پرفکت بودن هم بزنم بهش. اما الان دارم فقط لطمه میخورم و توی هیچ کدامشان حسهام 100% نمیشوند.من وسط ماندم و نتوانستم با خودم کنار بیایم کدام راه را بروم.تنم دارد راست میرود و ذهنم سمت چپ خودش را میرود.قرار نیست جایی بهم برخورد کنیم.قرار است آنقدر برویم تا ترک برداریم که آخرش یکی ازین ها زنده بماند.