X
تبلیغات
Disconnected
If we live our lives the right way then everything we do can become a work of art

چارلی قصه ما راست میگفت ، اصلا این جمله ش را باید قاب بگیری و جایی بگذاری که چشمانت هر روز ببینتش ، لامصب هرچه جای عشق هم بگذاری جور درمیاید . کسی چیزی بهت میگوید ، بعد یکهو تکان میخوری که  18 سالگی ات،  این را می دیدی ؟ که کسی چیزی اینجور به تو بگوید ؟ نه عزیزم فکر نمیکردی . اینجور شدی حالا و تمام شد و حرفی نیست . ازین به بعدش بردار یک خط بگذار برای خودت و چیزهایی که قرار است آدمها ازت بخواهند و تو قرار نیست بخواهی . تو یک چیزی ات کم بود فکر کنم ، قبل از یک خط ، کنترل فریک مطلق و بعد از یک خط کاملا تحت کنترل میشدی ، تو وقت کی رها کردن و مقاومت کردن را نمیدانستی و همین جا بود که هم خودت و هم آدمها گیج میشدند( مرسی از تراپی آن شبی که تا صبح بیدار ماندیم بابتش ) و این را یادت باشد زندگی آنقدر کوتاه هست که نیارزد تلف آدمهایی شود که دیگر قبولشان نداری .میفهمی؟ پس عزیزم اینقدر سکرفایس نکن ، نه وقتت را ، نه حست را ، نه انرژی ات را برای آدمهایی که -دیگر- آدمهای تو نیستد و  جنسشان به تو نمیخورد .تازه فهمیده ام که بلد نیستم نه بگویم ، نه که بترسم از از دست دادن آدمها ، میترسم از ناپدید شدن کاملشان از روی سیاره ام و تازه فهمیده ام ، وقتی هم بروند هیچ اتفاقی نمیافتد لاقل من دیگر " ناتینگ کامپرز تو یو - خوان "  نیستم .بودم ها ، نه که نبودم ، بودم اما دیگر نیستم ، چرا هنوز آنقدر رقیق القلبم که موقع گریه آدمها وقت جایزه گرفتنشان روی استیج، گریه م میگیرد یا وقتهایی که مامان های توی فیلمها حالشان خوب نیست یا وقتهایی که آدمها توی فیلمها بعد از هزار سال صبر به همدیگر میگویند که هم را دوست دارند یا وقتهایی که توی اوپرا زنی میگفت چطور سرطان را شکست داده ؛ اما دیگر وقت رفتن آدمها گریه ام نمیگیرد ، از ترس نبودنشان توی زندگیم نمیترسم ،هیچ وقت نمیفهمیدم چطور بعضی زنها اینقدر قوی اند توی این چیزها .رمزش این است : به خودت فرصت بده تا ببینی بدون آنها-آنهایی که آمدند و آنهایی که هنور نیامده اند - ، هنوز هم کاملی و میشود زندگی کرد و شد و دیدم .دیگر وقت بستن در دستم نخواهد لرزید ، قول .

+ Sat 18 May 2013| 2:28 AM|shiva| |
دخترم ،  از آن زنهایی شو که دنبال هیچ نجات دهنده ای نیستند ، که شعر فروغ نمیخوانند ، که منتظر نیستند زندگی شان از جایی آغاز شود.از آن زنهایی نشو که تمام زندگی ، خود را برای زندگی آماده میکنند ، از آنها باش که خودشان دست خودشان را میگیرند و اتفاق ها را رقم میزنند . از آن زنهایی که همان قدر جلوی کتاب وقت میگذراند که جلوی آینه ،از آنهایی باش که همه ی رنگها را میبینند و هیچ رنگی را خط نمیزنند از زندگی ، از آنهایی شو که یک جفت پاشنه بلند زرد توی کمد کفشهاشان هست و یک پالتوی بنفش بنفش توی کمد لباسهاشان . از آنهایی باش که هم  قرمزی لبهایشان توی ذوق میزند ، هم تلخی وجودشان . از آنهایی باش که قد فیلمهای جدی چهار ستاره ای که دیده اند کمدی رمانتیک دیده اند ، از آنهایی باش که بلدند هم از آدری هپبورن نقل قول کنند هم از سانتاگ . از آنهایی شو که یک شب با گریه ، فولدر  لاو- مموری را توی لپ تاپشان می سازند اما قول میدهند به خودشان که برای تمام عمر گوشش ندهند ، از آنهایی باش که وقتی آدمها  برایشان از قطار دست تکان میدهند لبخند میزنند و وقت رسیدن به خانه تمام هفته را  اشک میریزند ، از آنهایی باش که دارک -سایدشان همان قدر هول ناک است که برایت -سایدشان زیبا ، از آنهایی باش که توی دلشان رازهایی هست که قول داده اند به هیچ کس نگویند ، از آنهایی شو که همیشه رازهایت ، دارک سایدت و کفشهای تو کمدت اریجینال خودت است و مال خودت .

+ Tue 14 May 2013| 4:29 PM|shiva| |
خوشی دو جهان همین باران دوی نیمه شبی ست که باعث میشود کتاب را پرت کنم گوشه ی مبل و لپ تاپ را بگذارم زیر بغلم و ژاکت پوشان و سیگار دستان و فندک روشنان ، نصفه نیمه ، بدوم سمت بالکن و بشینم کل جهان را به تماشا که چه خوب که الان توی این تاریخ من """ هستم و چقدر الان دارم سعی میکنم روحم نزند بیرون از تنم.ماچت میکنم خانوم لانا دل ری عزیز که داری تکه ای از 24  سالگیم  را بخاطر خودم خاطره میکنی.

+ Tue 14 May 2013| 2:48 AM|shiva| |
بعد از سالها جنگ برای مبارزه با جریانی که نمیخواستم توش باشم ، اون جریان رایج همیشگی ، دستهام داره کم کم میره بالا ، توی  mirror has two faces بود ، خانومه آخرش ، چقدر سینوسی تغییر کرد ، اونجور تغییری منظورمه نه اون ماهیت اما اونجور تغییر 180 درجه ای توی ذهنم دارم نسبت به موضع های زندگیم پیدا میکنم. اونجوری تنس و عجیب ، بعد نه اینکه نخوام تغییره رو و مجبور باشم ، باید بگم متاسفانه میخوامش خیلی .

پی .اس : چ عزیز که میای اینجوری یهویی کامنت میذاری و منو با یه عکس ، میبری توی حسهای خوب که پر از آدمهای خوبه توش ، گفتی میخونی اینجا و جرات نداری و نوستالژیا داری ، من هیچ نشونی ازت نداشتم که برات بک کنم که مرسی ، که خوبی ؟ که حسمو عالی کردی .

+ Sun 12 May 2013| 3:16 AM|shiva| |
آره ...شد.بالاخره شد .این جا شد یکی گوشه های شخصی م. مثه بالکن اتاق میمونه که بعد از یه روز خسته کننده ، واسه یه دقه هم که شده بهش پناه میاری  و بعد از بستن در شیشه ای ش ،  نور خونه و صدای موزیک محو میشه ، بعد یه نخ روشن میکنی و یکم به آسمون نگاه میکنی و بازدم های عمیق میکشی ، میای بیرون و دوباره زندگی رو شروع میکنی...همچین چیزی شده برام دیگه  ، تو فرض کن جاسیگاری حتی!!

+ Thu 9 May 2013| 7:8 PM|shiva| |
نه نمیخواهم از حال - بدی ها بنویسم ، میخواهم بنویسم این ورزش و دویدن دیوانه واری که حال مرا عجیب خوب کرده است . این روزها  یک جور تراپی سریع  شده، برای تمام انرژی های بد رنگ دوروبرم . با هر یک دهم سرعتی که بالا میبرم، انگار یک تکه از همه ی بدی های این روزهام میپرد از تنم بیرون و من نمیخواهم حداقل تا آینده ای که امروز چشمم میبیندتش ،این ماراتونی که مغزم را از هرچه فکر است خالی میکند ، را تمام کنم . عشق برای طول دادن این چنین ارگاسمی هیچ وقت توی ذات من -exercise phobic - نبود و وجودش ، مرا ، حداقل تکه ای از قسمت تاریک مرا ، نورانی کرده و لطف کرده یک رنگ سفید زده بهش و من Blank ام تمام و کمال . یک مرگ شیرین چند دقیقه ای در روز...

+ Tue 7 May 2013| 1:44 AM|shiva| |

robert spark , I wiill write you baby , as soon as possible :D

+ Mon 6 May 2013| 8:11 PM|shiva| |
 یک غول توی اتاق خواب من است ، یک موجود شش فوتی که شبها از پشت پرده بیرون میاید و دستهاش را فرو میکند توی مغزم . آنقدر خاطرات و رویاهای راست و دروغم را هم میزند تا بدترین و وحشتناک ترین هاشان بیاید جلوی چشمهام ، از یکی که خسته شد ، باز جمجمه ام را میشکافد و یکی ناامید کننده ترش را مثل فیلم از جلو چشمهام رد میکند.  باید اعتراف کنم شبها هیچ خاطره خوبی توی مغزم نمی ماند و این شبها اصلا آرام و زیبا و نسیم خنک طور نیست و من هرچه سعی میکنم  نمیتوانم یکی از ملودی های اسپرینگزتین را توی سرم بزنم تا از خودم نپرسم چند شب دیگراینجوری؟توی این حال؟این حال قرار نیست که تمام شود؟نه! من از آدمها موو-آن کرده ام ، من از انرژی و حسهاشان موو آن نکرده ام .انگار حال-بدی هایی که آدمها با حرفهاشان ، نگاهشان بهم میدهند ، شبها مثل یک توده ی بزرگ میاید جلو چشمهام ، از یک انرژی بزرگ سیاه لزج منفی دارم حرف میزنم .من هرجا میروم این روزها ، حالم خوب نمیشود .آدمها دیگر حالم را خوب نمیکنند و بی اهمیت ترینشان ، ترسناکترین حسها را شبها روی سرم آوار میکند .

+ Tue 30 Apr 2013| 1:1 AM|shiva| |
فلسفه ی نوشتن  فرار از خود و همزمان پناه آوردن به خود است .یک جور خودزنی و سلف-هاگ باهم . آدمهایی که مینویسند هیچ فرقی با سایر آدمها ندارند فقط حرفهای بیشتری برای زدن دارند یا اینکه آنقدر ماهر نیستند که همه ی حرفهایشان را به رشته ی کلام دربیاورند.در مورد بیشتر آدمها اولی صدق میکند و در مورد من دومی . اما نوشتن در مجموع برای همه آنهایی که مینویسند یک جور تراپی ست علاوه بر جلب توجه و عقده ی سلف-سنتری منظورم است .تراپی از بینشان از همه مهم ترست.وقتی خسته ای ، وقتی نا امیدی ، وقتی تنهایی را تا عمق استخوانهای تنت حس میکنی ، چه چیزی بهتر از نوشتن . هر چه باشد نهایتن انسان بهترین دوست خویشتن است . نوشتن یک جور حرف زدن با خودی ست که آنقدر دیوانه وار و مریض بنظر نمیرسد اما تقریبا حاد بودنش به همان اندازه ست  و من اصلا قصد ندارم مثل بارت در اتاق روشن که  معنی را به سمت و قصد کامپلکس شخصی تغییر میدهد ، معنی نوشتن را عوض کنم فقط دارم به شیوه خودم تعریفش میکنم تا بتوانم راحت تر کنار زندگی ام "در " زندگی ام بپذیرمش و قبول کنم که عمیقا به این شیوه آرام شخصی نیاز دارم تا بتوانم زندگی کنم ، شاید زندگی را تحمل کنم ، شاید زندگی را تعریف کنم ، شاید زندگی را پر رنگ کنم ، و حتی شاید زندگی را بسازم . نوشتن تنها چیز لعنتی زندگی من است که به من بحران هویت نمیدهد . با یک " که چی " مبنایش بهم نمیریزد.صادقانه بگویم نوشتن تنها چیزی ست که به آن شک نمیکنم .شاید چون تنها اثبات " خود " ی ست که دائم دنبالش هستم و دائم بهم میریزد و دائم ثابت ست و مسخره ست اگر آدم به " خود " ش شک کند . نوشتن تنها چیزی ست که با قداست و شکوه اشک و تنهایی برابری میکند و حتی عشق ، نفرت ، کینه ، انتقام از دیگری هم آنقدرها که باید انسانی نیستند که معنی کردنشان با دستهای خودت .

+ Fri 26 Apr 2013| 1:27 PM|shiva| |
هوا خوب ست ،لاقل ازین ویوی پر از چراغ و نور و بادی که میزند به پرده های کرم رنگ هتل،  اینطور حس میکنم.مامان و بابا توی اتاق کناری ند و من حس میکنم الان همینجا ،آنقدر شفافم که صدای نفس کشیدن های آنها را هم می فهمم.میدانی چقدر است هر چهارنفرمان یکجا نبوده ایم؟حالا گیرم یک اتاق دورتر.خیلی وقت بود نبودم کنارشان.حالا گیرم مدام هم جر و بحث داشته باشیم.دیشب موقعی که داشتیم به هم میگفتیم قرار ست چکار کنیم امسالمان را ، وسط حرفهامان گفت یه هفته ست با یکی دوستم و من که نمیدانستم چکار کنم بوسیدم لپش را که یعنی آفرین بهم گفتی که دلم به همین لحظه های سرخ شدن گونه هات و خنده های نچرال عصبی ت خوش ست .میدانم زندگی میرود و از بین انگشتهام لیز میخورد .میدانم ممکن ست هفته ی دیگر یک حس دیگر داشته باشم اما باید بگویم که یک لحظه هایی آدم میفهمد که فرای تمام دردها ،برای چند دقیقه حالش معرکه ست و انگار دستهاش را جمع کرده دور تمام داشته هایش و همه را تک تکشان را با تمام وجود میبیند.الان اینجام. خوبم.گوشهام ، گوش ماهی شده و صدای دریا را ازین فاصله میشنوم . بعله.
+ Thu 21 Mar 2013| 4:59 AM|shiva| |
خواب دیده ام زده بیرون شهر ، هوا بارانی ست .قطره های باران ریز ریز روی شیشه ماشین جمع میشوند هی و با برف پاک کن نظمشان بهم میریزد.اصلا خوابم با همین قیژ قیژ برف پاک کن بود که شروع شد.مادرش زنگ میزند میگوید کجایی ؟میگوید مسافرت.پس شوهرت چی؟میگوید آدم نمیشه مسافرتشو تنها بره ؟سرش را میبرد بیرون ماشین و پلکهاش که خیس شد از باران ، میگوید بس است و سرش را می آورد تو و فولدر  ژاک برل سلکشن را پلی میکند.ازین خواب ها ندیده بودم که مثلا نشناسم طرف توی خواب را.خوابم هم اصلا ملودراماتیک نبود که مثلا اتفاق خاصی بیوفتد تویش اما آنقدر زنده و  شفاف دیدمش که حتی میدانم چه حسی داشت وقت برل گوش کردن و میدانم نمیدانست کی قرار است برگردد خانه...بودم اما من نبودم.
+ Wed 20 Mar 2013| 1:51 AM|shiva| |
میگه میدونی چرا کلید ماشینمو پیدا کردم؟چون نماز میخونم.آخ من عاشق این جور آدمهام.که برای هرچیزی دلیل آملی پولن وار مربوط به عقایدشان را پیدا میکنند. دنیا پر از این آدمها شود لطفن.
+ Sat 16 Mar 2013| 11:12 PM|shiva| |
اینجور وقتها ، آدم باید کسی را داشته باشد تا آدمها را برایش از نو تعریف کند ، حتی کارهای خودت را از نو برایت توجیه کند .که چرا گفتی؟چرا گفت؟چرا کردی؟چرا کرد و الخ.آنقدر خوب حرف بزند از جانب هردوتایتان و گندهایتان را جمع کند که  لامپ بالای سرت روشن شود و بگویی  فهمیدم و بلند شوی بروی سر کار و زندگیت و بکشی بیرون و علامت سوالهات کلهم شسته شود برود و خوابهای سورئالت هم دفن شوند جایی.
+ Fri 15 Mar 2013| 10:41 AM|shiva| |
نمای داخلی خانه - اسفند ۹۱- ساعت ۵.۵ بعد از ظهر-یک چیزهایی را دارم توی خودم کشف میکنم.یک قدرتهایی را.قابلیتهایی که نمیدانستم دارم .هنوز شکننده ام .هنوز نرم و نازک توی خودم بغض میکنم.اما اما اما قدرت را درونم احساس میکنم.صدای کشیده شدن جدار ضخیم را دور قلبم میشنوم و دیگر پرت نمیشوم فلان خاطره ی دور . مثل یک زن قوی خنده های بلند با اعتماد به نفس میکنم و مثل یک شاهد سوم به تماشای هر دو تامان نشسته ام.دارم می بینم خودم را که مثل موهام هزار تا چیز اضافی دیگر را هم انداخته ام دور.من نیستم.شاید من نبودم.شاید شدنی در کار نیست و اصلا تغییر به حساب میاید.هرچه ست دوست ندارم این باشم اما این شده ام.چسبها را دارم مرتب قیچی میکنم که بچسبانم دور همان جدار ضخیم دور قلبم.نمیخواهم بتپد . میخواهم مثل همان استاد ادبیات لیبرال آرت شوم که نیوشا بهش فیوچر-فوبیا دارد.اصلا آنجور بشود آدم خوب است.یک زن بدبین تلخ نیش انداز بهتر از همین ملودرام آبکی ای هست که منم.
+ Thu 14 Mar 2013| 0:8 AM|shiva| |
یک ابر دور سر من بود ، من در یک مه غلیظ به مدت چند سال شناور بودم و نمیدانستم دارم دستهام را برای چه چیزی تمام میکنم ؟ زیاد نیست که کفشهای پاشنه بلندم را پوشیده ام و چشمهام از آن غبار چسبناک پوچ آمده بیرون .چشمهام میبیند ، مغزم کار میکند . پاشنه ها را محکم روی زمین فشار میدهم ، پاهام  محکم ند ، ایستاده ام ، نا امید نیستم ، گاهی حتی خوشحالم و دیگر فکر نمیکنم چرا گاهی اینقدر ایزی و سرخوش هستم و گاهی آنقدر سخت و مزخرف.فکر نمیکنم که چرا فلان خاطره ی سال چهل و دو ، الان یادم آمده ست و مثل خوره افتاده به جانم و ولم نمی کند و هرچه مینویسم تمام نمیشود حرفهام با خودم.چرا اینقدر مثل دودکش دود میکنم ؟ نه که توی فاز انکار باشم .فکر می کنم توی یک آرامش سطحی خوب آگاهی رفته ام که بله میدانم همه ی این کارهای وحشتناک را کرده ام و همه ی آن حرفهای مسخره را زده ام و میدانم کلی عذاب وجدان بابت یک سری تابوهایی که شکاندمشان دارم که هیچ گاه رهایم نمی کند . که اوهوم میدانم چه کرده ام و چه خاطراتی را تا ابد به ذهنم نمی آورم و چه چیزهایی را مدام مزه مزه میکنم توی خیالم.میدانم و همه ی این دانستن ها را الان از شانه ام برداشته ام و گذاشته ام زمین . نشسته ام روی تخت ،روبروی بالکن باز ، با پرده ی طلایی تکان خوران خیلی خوشگل . با این هوای خیالی و پاهام را هی میرقصانم و سرم عقب است و چشمانم بسته.همه چیز را میدانم ،یادم نرفته و حالم خوب ست با این حال .

+ Sun 10 Mar 2013| 4:41 AM|shiva| |
how can i get you out of my dreams ? huh? do you really give me these impulses or i just fantasized it  all ? the saddest thing is that i  can't do anything about it and it drives me crazy

+ Fri 8 Mar 2013| 0:47 AM|shiva| |

 آقای فنیکس عزیز، روح و جان شدی برایمان با مستر تان .یادمان افتاد سینما زیر تمام این سوژه های خسته کننده ی دیوانه ی عجیب غریب ،هنوز نفس میکشد و تمام نشده است.یادمان افتاد چشمها میتوانند چقدر آسان در یک نگاه تمام زندگی را تا آخرش به ما بفهمانند .یادمان افتاد چقدر دلمان برای بازی های بدون اغراق واقعی واقعی تنگ شده است.یادمان افتاد تو را،آقای هاکین فنیکس ،یادمان افتاد تو را ،که چقدر میتوانی متواضعانه منقلبمان کنی و دل دلزده ی ما را بلرزانی از جادویی که خلق میکنی در بی ادعا بازی کردنت ، زندگی کردنت.حالا برو تا آخر عمر همان مستندهای کم هزینه  را برای دل خودت بساز .تو با همین یک فیلم ، برای ما یکی از " قابل احترام ترین " ها شدی  

+ Sun 3 Mar 2013| 11:55 PM|shiva| |

عاشق فیلمهای دهه نودم.انگار اون تین ایجرای دهه  هشتادی جان هیوزی ، دایت کوک خوردن و پشت سر هم دود کردنشونو شروع کردن و افتادن توی رابطه هایی که خیلی جاهاش میلنگه. بزرگ شدن و افتادن توی چلنج و تناقض اوایل بیست سالگی .reality bites واسه همین چیزاس که خیلی خوبه.حتی سوند تراکشم واسه شبهای آروم نزدیک بهار بهترین انتخابه.

+ Sat 2 Mar 2013| 1:32 AM|shiva| |

یک فراخوانی زدن بابت پاک شدن از گناه ، سه مرحله داره ؛ میگن هر مرحله ای که انتخاب کنی همون جا میری ، مرحله ی یک ، فقط ایمانتو قوی میکنه و یه سری ساین میده که یعنی " هستیم ما " بله ). مرحله ی دو و سه یادم نیست.بعد یه عده آدم میرن مرحله یک این فراخوانه.دعا میکن و اینا ، میخوان برگردن برن سرخونه زندگی شون ، درو باز میکنن ؛ اما پشت در هیچی نیست.اول نوره و بعد طبیعت سبز و پر از صخره ، میگن ما میخوایم برگردیم ، یک صدایی میاد که نه ، دیگه برگشتی در کار نیست.اینجا باید تا ابد بمونین.واسه اینکه اعتراض کردن و هنوز ایمانشون قوی نشده،  اینها رو میبرن به یک جای دیگه که شبیه زندانهای گوتیک قرن چهاردهم میلادیه ؛ ازین زندان نمورهای تاریک ترسناک که از سقفش آب میچکه.یه مشت عرب که مثه جادوگرای ارباب حلقه هان میان و اون آدما رو که از ملیتشون بی خبرم رو شکنجه میدن، یک عده سلبریتی زمان ظهور اسلام که تو کتاب دینی خوندم هم هستن، فقط خود اصل کاری رو ندیدم))اینها آدمها رو کلا مسخ میکنن؛ نه که وودو بخونن و اینا که توسط وسایل تورچر ، اینها رو تبدیل به حیوانات مختلف میکنن ( اگه بنویسمشون دچار پی تی اس دی میشم ).بعد زاویه عوض میشه ، من دارم اینها رو از تی وی نگاه میکنم و به بابام میگم؟بابا مگه اینا واقعی بودن؟من همش فک میکردم الکی ن.بعد پدرم متفکر میگه اونا برگشته ن!!!

بلند که میشم از تخت ، با حالت خواب فیلم ترسناک دیده ، میدوم سمت در اتاقم که برسم به باریکه ی نور موجود در هال و فاینالی روی تلی از دی وی دی های بدون کاور روی زمین خیلی اسلپ استیک وار و هنرمندانه لیز میخورم و میشینم زار میزنم.خودم باورم نمیشه اما بطرز خیلی واقعی ای فقط بغل مامان آرومم میکنه .تنهایی این موقع هاست که به آدم سیلی میزنه.

+ Thu 28 Feb 2013| 11:12 PM|shiva| |
حالا گیرم که رنگ چشمهات رو  هم عوض کنی ، رنگ موهات رو ، صورتی مادمازلی کنی ، خب؟چی شد حالا؟توت که هنوز همون رنگیه...توت که هنوز یک حفره گنده داری که هرچی داری خاک میریزی توش ، پر نمیشه...اونو میخوای چی کار کنی؟کیپ اسمایلینگ واس خودت هی.

+ Mon 25 Feb 2013| 11:54 PM|shiva| |
میگویی کجا پیدایت کنم

گفتم از همین حرفهام توی آشپزخانه حین غذا درست کردن

از همین فیلمهای cheesy که وقت تنهایی هام نگاه میکنم

از همین آدمهایی که پایشان ایستاده ام

از آن سرخپوست دیوار روبرویی

* گفتم بت که خالیم.اون قدر سفیدی صفحه چشمو زد که از ترس کور نشدن نوشتم همین چند جمله رو.این سندرم blank من کی قرار درمان شه؟

+ Sun 17 Feb 2013| 2:17 AM|shiva| |
oneday , i will look back at these days and smile and tell myself oooh it's over

+ Sat 19 Jan 2013| 11:12 PM|shiva| |

کافه هه مثه کافه های قدیمی فرانسویه.یه بارتندر داره که پیشبندش بوی الکل و چربی میده و هی میدوه این ور ، میدوه اون ور.یعنی یه نفر بسه واسه این همه جمعیت؟اونورم ، یه بودا و یه گرامافون عهد دقیانوس ، افتادن یه گوشه .و دوده که از دهن و سر و چشای آدما میزنه بیرون . اون وسط  " شده  " ایستاده ، یه تور جلوی صورتشه و میخونه ، صداشم نمیرسه به ما ، شایدم گولمون زدن و خودش نباشه ، این روزا صدای " شده "طور خواب آلود پره همه جا...من مثه همیشه چشام رو میزه و ضرب یه آهنگ تو مغزمه و هی  پشت دستمو فشار میدم رو گونه هام بس که هوا خفه ست .یه فیل بزرگم توی کافه ست و از کنارمون میگذره، هیچکی ام انگار نمیبینتش ، فقط ماییم .شعره میرسه به ذهنم...من که اصن شعر نویس نیستم .مینویسمش روی میز...شعره رو مینویسم ،میخونیش ، یه ابروت میره بالا ، میخندی ، میدونم نفهمیدیش...تن فیل ه میخوره به میزمون ، یه نگاه بش میندازی ، بعد میگی خب دیگه چی اذیتت میکنه؟

+ Fri 11 Jan 2013| 10:21 PM|shiva| |

 چقدر است نمینویسم.خیلی.همه چیز حتی صدای کیبورد این لپ تاپ هم مرا یاد برای تو نوشتن میاندازد و من خوب میدانم زمان چقدر همیشه درمان گر من بوده است.چقدر ننوشتن و نگفتن از تو به فراموش کردن تو و کم تر احساساتی شدن من کمک کرده است.میخواهم بنویسم که چقدر خالی ام کرده این تنبیه .این ننوشتن برایت.این نگفتن برایت .این کلمه ها را نچیدن برایت.همین ننوشتن ها اثبات PTSD ای است که خیلی وقت است بهش مبتلا شده ام.میخواهم عوض کنم خودم را.میخواهم عادت بدهم خودم را به ننوشتن ، به برای تو ننوشتن ، به نخواستنت. میخواهم نه که تورا فراموش کنم که خودم را از یاد ببرم ، منی که بودم آن زمان ها.نمیخواهم باور کنم این من ، همانی است که عادت دارد بنویسد و دیوانه گی ست اگر بگویم دیگر یادم نمیاید قبلتر از تو برای چه مینوشت و بعد از تو هم.دیگر نوشتن ، جان تازه ای در من نمیدمد ، نوشتن دیگر فقط جانم را میگیرد.باورت میشود اگر بگویم دیگر هیچ آهنگی گوش نمیدهم؟هیچ چیز.توی پلی لیست من هیچ چیز نیست.رنگم دارد میپرد.دارم بخار میشوم و فکر میکنم که توی از یاد بردنت هیچ جلو نرفته ام.آهنگها و فیلمها شده اند مثل باقی وظیفه های اجباری زندگی که بی عشقند و بی مخاطب.میخواهم پیدا کنم خودم را.به یاد بیاورم خودم را.باز هیجان زده بشوم از خودم و بس کنم این دلمردگی های زمستانی را.عزیزم دیگر هیچ چیز مرا تکان نمیدهد و من آنقدر احمقم که باید تو باشی کنارم تا لحظه ها را بفهمم.تا دنیا را ببینم .تا ذرات نور را قاب کنم توی کلمات برایت.باید حست کنم تا حس کنم این دنیا را انگار..نه نامب شدن که تکراری ست.من فلج شده ام.حسهام فلج شده اند.زندگی را نمیفهمند.چه کسی گفته بود رشد از همان لحظه ی شکست آغاز میشود؟چرا پس من متوقف شده ام؟چرا حقم را پس نمیگیرم از گذشته؟ طنابهای دورم کی قرار است باز شوند؟آخ من  ازین حرفام حالم بد است.ازین که همچین آدم ضعیفی توی من است.ازین که تمام حس  پرفکت بودنم از تو بود.ازین که الان مثل انساهای همی پليژی روی ویلچر شده ام.ازین که اینجور روی زمین افتاده ام و هنوز بلند نشده ام.ازین که یک اپیزودهایی از زندگی ام توهم میزنم که فراموشت کرده ام اما باز اتوماتیک برمیگردم روی دیفالتی که تویی.که فکر توست.گذاشته ام این دنیا و این لاین پررنگی که کشیده ام دور خودم ، به انتها برسد...میخواهم به انتها برسد ...کاش به انتها برسد و  فرار کنم از نور تو ، که خیلی وقت است ، تاریک کرده دنیام را ....

+ Sun 9 Dec 2012| 1:51 PM|shiva| |
یک عکسی دیدم امروز از  یک مرد چهل و چند ساله با موهای جو گندمی که شبیه تو بود بعد یادت افتادم.همینجور که این چهل و چند سالگی توست.این چهل و چند سالگی توست.این چهل و چند سالگی توست..این خود تویی ...و عزیزم ، باید این را بهت بگویم که توی چهل و چند سالگی ، دیگر دونده ی خوبی نخواهی بود.بهت میرسم و رویت را میکنم سمت خودم و مجبورت میکنم که باهم حرف بزنیم.که بگویی چه شد آن موقعها توی بیست و چند سالگی ات ، کدام شهاب سنگ خورد توی قلبت که اینقدر سنگدل شدی و بازی من را نفهمیدی ... و حواست نبود که من بارها وسط خوابهام هی تو را میبینم و میپرم و چقدر حالم بد خواهد بود آن موقع..یادت رفت که چقدر شاعری و یادت رفت خوابهای مرا.
+ Sun 25 Nov 2012| 7:56 PM|shiva| |

the only people for me are the mad ones, the ones who are mad to live, mad to talk, mad to be saved, desirous of everything at the same time, the ones who never yawn or say a commonplace thing, but burn, burn, burn like fabulous yellow roman candles, exploding like spiders across the stars.


Jack Kerouac, On the Road

+ Fri 2 Nov 2012| 4:3 AM|shiva| |
آهنگها از هر فیلم و نقل قول و مکانی ، خصوصی ترند. بگذار آهنگ ها ، بمانند برای همان نفری که به یادش گوششان میدادی. آدمها که عوض شدند ، تمام آهنگهات را عوض کن ، دیگر با آدم جدید ، گوششان نده. به آهنگ ها خیانت کنی انگار که به خلوت های دو نفره ی قبلیت خیانت کرده باشی . بگذار آهنگ ها ، خاطراتشان را بیاورند همان جوری که حسشان کرده بودی ، دستکاریشان نکن . ری- میک شان نکن .بگذار خانوم ایندیا آری همانی باشد که توی این-باکست ماند . چند سال که بگذرد ، میبینی ، اصل خاطره را از دست دادی ، این کاری است که ذهن میکند؛ اصلشان را ازت میگیرد و دیگر پس نمیدهد .

+ Fri 26 Oct 2012| 6:31 PM|shiva| |

آقای بال عزیز ، چه سیکس فیت آندرتان که سفر بزرگی بود به خیال و آفرینش و مرگ ، چه ترو-بلاد صرفن سرگرم کننده تان که سویت-هارت این روزهای ما شده ، اف-وای-آی که ما در هر دوتاشان ذهن پرشور شما را دیدیم و ادور- تان کردیم.کلن که بدانید!

+ Sat 13 Oct 2012| 1:31 AM|shiva| |
oh fall , i'm ready


+ Sat 22 Sep 2012| 11:3 PM|shiva| |

دخترم بعدترها که بزرگ شدی ، یادت باشد به آدمها تکیه نکنی ، تکیه کن ، اما عادت نکن که همیشه پشتت را به آنها تکیه دهی . آنهایی وجود ندارد ، اویی نیست ، میدانم تو هم مثل من آنقدر خیالباف خواهی بود که به معجزه باور خواهی داشت ، میگردی بین دستهای این زندگی ، یک دست خوب پیدا کنی ، میگردی  ، سعی میکنی ، برای پیدا کردنش. ته  دلت بدان نیست ، چیزی به نام دوستی وجود ندارد . دلت نشکند، اگر باورت نکردند ، آنها معجزه نمیدانند چیست . تو اما باور کن که جایی هست . مادرت در بیست و سه سالگی فهمید ، آدمها میروند و میآیند  مثل این لباسهایی که مد میشوند فصل به فصل .بگرد و یک پالتوی کلاسیک برای خودت پیدا کن و بگذار توی کمد برای هر سال  زمستانت . اگر نبود سعی کن ، هرسال  که پیدایش کنی و ناامید نشو.میدانم نیست اما  faith ات را از دست نده ؛ گاه به گاه امتحانش کن توی آدمها ، برو جلو ، شاید کسی بود که Faith را فهمید. کسی چه میداند، اصلن شاید دست بندهای مشترکی ساختید که رویش نوشته بود faith  و یادتان بماند که روحتان را به هیچ کس نفروشید و با پسرهای گاه به گاهی که میایند توی زندگی تان ، رابطه تان خط نیوفتد و همان قدر که با هم میخندید ، از هم ناراحت شوید .بهم قول بدهید که اگر یکبار فقط یکبار Faith ندیدید توی چشمهای هم ، برای هم تمام شوید ، یاد بگیرید اگر یکبار فقط یکبار شک کردید بهم ، باورتان شود که این حس تا سالها بعد میتواند مدام تکرار شود بعدش دست بندهایتان را در بیاورید اصلن اگر خواستید.اما باور داشته باش ، میشود که کسی باشد که رد دستبندش روی مچت ، تا سالهای سال ، معلوم باشد .

+ Wed 19 Sep 2012| 5:46 PM|shiva| |