If we live our lives the right way then everything we do can become a work of art

لیتزالی کلمه ها را زندگی میکنم...خوشحالم.همین

+ Tue 22 Sep 2015| 15:48 PM|shiva| |
گوگوش میخواند "قد آغوش منی ،نه زیادی ،نه کمی"...خیره مانده ام به برفها،پشت بالکن.مکث میکنم.سرم را برمیگردانم و آهنگ را عقب میزنم تا باز ازینجا شروع به خواندن کند.بعد فکر میکنم چقدر درست ،چقدر خلاصه شعر مینویسند بعضی شاعرها.باید موجز بود توی کلام.اثرش بیشتر است.فرآیندهای دیدگاهی ذهن را قطعی تر ،میسازد و تخریب میکند.بعد فکر کردم چقدر اینجور باید باشد برایت.نه زیاد باشد نه کم.قدر خودت.میدانی؟زیادتر باشد،احساساست عجیب میشود راجع به خودت،حقیر میکنی خودت را.کم که باشد خسته میشوی از همه ی زندگی و میخواهی از افسردگی بمیری.معیار تعیین نمیکنم برای "قد آغوش بودن".معیاری ندارم درواقع.نمیدانم قد آغوش بودن صرفا یک عبارت شاعرانه ست یا شاعر تجربه اش کرده است مثلا.هرچه هست آدمت را قدر آغوشت انتخاب کن با دو اینچ مثبت و منفی.

+ Wed 5 Feb 2014| 2:57 AM|shiva|

دیگر نمیخواهم فرار کنم از تو ،‌‌ دختری که بعد از تو دنیا را دید حاصل تو و خودش بود . دیگر سعی نمیکنم تو را بکنم از خودم . در بیاورم چیزهایی که یادم دادی را ، نه دیگر . پذیرفتم که قرار است آدمها بیایند و تکه ای از خودشان را جا بگذارند تویت . درشان نیاور . بگذار بماند و بهترت کند . میدانم که هستی ، نور تابید به من از یک جاهایی توی حرفهات و بعد من دیگر راستش همیشه میتابیدم از آن وقت . همیشه انرژی داشتم برای همه چیز ، برای دیدن ، برای شنیدن ، برای خواندن ذهن آدمها ؛ ­­­­­­­­تو بودی اولش اما بعد از یک جاهایی چیز پیچیده ی غلیظ پر از رازی متولد شد توی من که خودت هم رازهایش را نمیدانستی . میخواهم بگویم وقتی میخندم به حرفهای دوستم ، وقتی تشویق میکنم کسی را ، وقتی توی صدایم پر از انگیزه و لحن سرخوش است ، صدایت را میشنوم تویم ، وقتی میخواهم از همه چیز عشق بکشم بیرون میدانم تو بودی مسببش ، میدانم آنوقتها ، که هستی توم ،میدانم کی صدای توست کی صدای خودم . میدانم آن تاریکخانه ی غم انگیز که شبها پوستم را میشکافد و راه میرود توی خانه ؛ خودمم و آن کسی که خورشید را توی قلبش حس میکند حوالی 11 صبح ، تویی . که بخاطر توست که اینجور نور دارم توم . حواسم هست که تمام شد و رفتی اما ماندی و من تویم پر از چراغ های نورانی شد . من کمی حالم خوب نیست . اما میخواهم بگویم هنوز وجود لعنتی م پر از امید و اشک و نور و اکلیل و مرگ و رنگ قرمز خوش رنگ است‌‌‌ ‌. ‌‌‌‌هایبردی که منم ، که دوستش دارم دیگر . مثل راسل کروی ذهن زیبا که آدمهای تویش را میشناخت دیگر ، که میدانست کنارش راه میروند اما لبخند زد و در آغوششان گرفت و پشت کرد بهشان و موفق شد . دارم از تضاد انرژی های کشنده ی تویم حرف میزنم که دارند دیوانه ام میکنند و عاشقم میکنند و تخریبم میکند . من دیگر بلدم با سوزن رگهایم را در بیاورم بیرون از تنم و با عشق دانه دانه بنشانمشان باز سرجای خودشان . بلدم خط نفرت و عشق نداشته باشم که از یک جایی عشق بعد نفرت ، بلدم هر دو را داشته باشم توم به همه چیز ، بلدم از یک چیز عقم بگیرد و عاشقش باشم همزمان . در مورد آدمها ، فیلمها ، موسیقی ها ، همه چیز و همه کس . مرزی ندارم دیگر برای حسهای منفی و مثبت ، تکان زنده ی هر دوتاشان را حس میکنند توم ، میخورند بهم بال بال زنان و من ناباورانه میبینم که متلاشی نشده ام هنوز . نمرده ام عوضش شکل میگرم دائم ، مثل آدمها بین زندگی های تناسخی شان . مثل گوشت از تازگی تا فساد ، مثل کرم ابریشم تا پروانه . فهمیده ام همانقدر که  گاهی دیوانه میشوم و میتوانم نقشه بکشم که چطور بکشم خودم را قبل از سی سالگی ، بلدم تمام خوشی ها را یکجا از نفرتها بکشم بیرون و بغلشان کنم . اینکه اشکهام معنی درد نمیدهد خیلی وقتها ، اشکهام وقت ریختن گاهی از فرط خوشحالی و هیجان مفرط ست و گاهی از فرط مرگ . میدانم دیگر پوستم نمیترکد از این همه درد و خوشی ، صدای تو را میشناسم توم ، عوض شده ، دورگه شده و دیگر مردانه نیست . دارم به یک صدا میرسم توم . صدایم را دارم پیدا میکنم . دارم بزرگ میشوم .

+ Wed 29 Jan 2014| 3:58 AM|shiva|
سیدنی فیلم american hustle مرا امیدوار کرد به زندگی.نمیتوانم بنویسم که چرا.چرایی اش را باید بردارم از نوزده سالگی وام بگیرم و بعدترهاش.اما جایی از وجودم ،همیشه میخواسته مثل او باشد.زنی که برای عشق هرکاری میکند و خب حقیقتن دیوانه است. مرد دیگر فیلم را تا پای التماس میکشاند اما باهاش نمیخوابد نه که جذاب نیست مرد برایش چون که دوستش ندارد.همیشه همه بهم گفته اند که اینطور بودن خوب نیست.اینطور محصور بودن،دیالوگهاشان توی ذهنم است الان و یادم افتاد  آن وقتها فکر کردم این جور مونوگوم فکر کردن چقدر عقب افتاده ست و ایده ام راجبش چقدر حوصله سر بر.و فکر میکنم با وجود همه ی این حرفها، همیشه خواسته ام مثل سیدنی باشم.عنان همه ی غریزه هام را بگیرم توی دستهام و نگذارم کسی غیر از یک نفر آن به دست بگیرد.با هم بودن ،آن جور با هم بودن و پشت هم را داشتن،مرا مست کرد اصلا موقع فیلم.دو نفر و یک نفر بودن ،کاملا حرف از نقشه و رابطه و آدم های دیگر است اینجا.دو نفری که توی جمع های دیگر ،وقتی با آدمهای دیگرند هم؛همدیگر را زیر سوال نمیبرند ، هم را نابود نمیکنند و تا آخرش باهمند.تا آخر ماجرایی که باید باشد تا آخر مشکلات و دردها.آن تعریف کردنهای دو جانبه ی اول فیلم که اروین و سیدنی کردند از هم ،آن چیزی که توی وجودشان از هم بود ،آن مرا کشت.که میشود اینجور بود و مثل بقیه زوجهای توی دنیا نشد که برای بقیه از مشکلاتشان میگویند یا از ایرادات پارتنرشان نه که ایراد ندارد آن طرف اصلا.برای اینکه که یک عهد نانوشته ست بین آنها ،یک عهد ناگفته،یک پایش ایستادن نادیده،که آن دو نفر آدم همند و توی این دنیا آدم هم بودن خیلی خیلی کم یاب ست و وقت سست بودن ها و متنفر بودنها و عصباینت ها هم این باهم بودن از نفس نمی افتند کم رنگ نمیشود هیچ وقت.منظورم این است آدم های واقعی هر کسی اگر بروند هم برگشت دارند همیشه.یک جور خاصیت دائمی دارند ،ابدی ند برای هم.
+ Tue 28 Jan 2014| 2:35 AM|shiva|
رد فشار انگشتهایشان روی گردنم مانده ،سرخ شده ،تا مرز خفه گی رفته ام هربار و چشمهایم سیاهی رفته اند ،بعد وقتی فکر کرذم "دیگه مردم " دستها را برمیداشتند و من دست به گردن ، می افتادم زمین و چند فصل میگذشت تا دوباره بلند میشدم و دوباره دستهابشان دور گلویم حلقه میخورد.
+ Mon 20 Jan 2014| 15:27 PM|shiva| |
غمها که زیاد شوند ،مثل آدمها،فراموششان میکنی،بشان بی توجهی میکنی ،زیادند غمها پس انتخابشان میکنی ،حواست هست کی به کدامشان فکر کنی.الان وقت غم-خوردن کدام باشد.الان بروی سر فرصت سراغ کدام کتگوری.مثلا غمهای عزیز کرده ی دوست داشتنی ات توی یک دسته برای شبها قبل خواب که کمی قلبت فشرده شود و یادت بیاد زیاد هم خوشبخت نیستی ،غمهای روزهای تعطیل یک دسته،غمهای جلوی آینه ای -ظاهری یک دسته ،غمهای فصلی یک دسته ،غمهای دردناک تاریک برای وقتهای پی-ام-اس ،غمهای کودکی یک دسته،غمهای تاپ تن عذاب آور برای وقت هایی که افتاده ای توی سرازیری زنجیره ی تکرار غمهای قبلی و تجربه ی اپیزودهای دپرشن عمیق و البته برای وقتهایی که به سرت میزند  خود را از روی پل پرت کنی توی دریا و اینها.غمها که زیاد شوند باید خیلی هاشان را بیندازی دور،غمهایی که توی چشم نمی آیند یا بدرد نوشتن نمیخورند را خط میزنیم.به دسته ی غمهای متفرقه که اصلا نباید فکر کنی چون وقت نیست و به بقیه شان نمیرسیم.غمها که زیاد میشوند،اضافی میشوند ،بدرد نخور میشوند، کم بنظر میرسند.خوراک مناسبی برای گریه و مالیخولیا نیستند.خون انسان پر از غم شده و تولرانس غمناکی پیدا کرده به این همه غم.کم کم دوز غمها را باید بالا ببری تا اشکت دربیاید و متاثر شوی ازشان.باید دردها مهلک تر باشند،ضربه ها کاری تر ،زخمها سر باز تر.سال به سال غمها پیش چشمت حقیرتر جلوه میکنند .عزیزم به غمهای مرگبار تری احتیاج داری برای زنده ماندن و شکایت کردن و غر زدن و نوشتن.بردار وقت سی سالگی به اینجا نگاه بینداز ،خانوم محترم،ببین ،ازین غمها کدامشان تا آن موقع سوروایو کرده اند و تا سی سالگی ات پیش رفته ند و توی عمیق ترین شادی ها،کنارت مانده اند.آنها،آنها،آنها، جنس توئند.غمهای واقعی توئند.

+ Sun 19 Jan 2014| 8:13 AM|shiva|

راستش همیشه به خود-جوش بودن تعاملات معتقد بوده ام.کلا به نظرم رابطه چیز غریزی است.همین چیزی که آقای سین فکر میکرد راجع به کشش بین من و او. حرف همیشه زیر یک خط بخصوصی بود بین ما.بعد فکر میکنم که حرف چیز مهمی است.تلقین.چون من کلا اولیت مسائل برایم مشخص است.اولیت ها را گم میکنم با تلقین آدمها.تلقین ادمها شکل مکانیکی پیش پا افتاده ی تلقین کریستوفر نولان ست در اصل قدرت هر دوتاشان طی مدت طولانی مساوی خواهد بود  و دقیقن اگر فکر میکنید انسانها با تلقین به فکر فرو نمیروند بدانید که جایی،تو بگو 5 ماه بعد وسط کوه آلپ با دوستانش، زیر سوسوی ستاره های کویر یزد، هنگام زل زدن به آسمان در کیسه خواب در جنگل های شمال،یاد حرفهای تلقینانه شما خواهد افتاد و کمی، ولو چند ثانیه به شما و کلام آن روزتان فکر خواهند کرد.من یک ویژگی بدی دارم راجع به خودم،تلقین بد-سازی خودم به آدمها.نیوشا گفت این را بم و من یادم افتاد من چقدر زیاد این کار را میکنم و میخواستم بگویم چقدر اشتباست اعمال نکردن این اشتباه(!) توی رابطه ها.همیشه از کسی که وجه تلقینی اش بیشتر از من بود شکست خورده ام و عاشقش شده ام یا وفادارش مانده ام از آن آدمها که همیشه می دانی هستند و به اصلاح کیپر توئند.بعد فکر میکنم این ویژگی نان-کیپر بودن ذاتی ،به خودی خود باعث میشود تویی که نمیدانی کیپری یا نان-کیپر؛ کیپر آن آدم نان-کیپر شوی،تو خانگی اش شوی.تو نتوانی مقاومت کنی.من میگویم تو انتخاب کن قرار است کدامشان باشی،هرکدام.قبلش انتخاب کن اما تا بعدش غافلگیر حرکات و سنوات خودت در قبال آن آدم نشوی.چون بطرز تمسخر آمیزی آینده آن چیزی خواهد شد که تو طرحش را ریخته ای.حرفم فمنیستی نیست اصلا.حرفم پی نقش هاست.در مورد رلی که میخواهی توی رابطه بازی کنی.راستش همین لحظه دارم اینها را مینویسم و متوجه شده ام هیچگاه اینطور قطعی نقشهام را پیش از پیش توی تعاملاتم تعیین نکرده ام.راجع به اقتدار آقای سین میخواهم حرف بزنم.اقتداری که من 2 سال فال نشده را فال کرد-با شدتش کاری ندارم-دارم میگویم اقتدار نه به معنی کلمه به معنی اقتدار در مورد نقشی که میخواهی توی رابطه بازی کنی چقدر واقعا بدردبخور است.سنگها را میچینی و تو میبینی آدم مقابل چطور سنگهاش از دستش می افتد و میبازد.آنقدر طرح بردنت را میخوانی توی گوشش که باورش میشود.این آدم باخته منم توی رابطه ی آقای سین.آقای سین آدم متوسط با جذابیت متوسط ظاهری ست.آقای سین از همان ابتدا توی گوش من خواند که حتما  عاشقش خواهم شد.تو چه میکنی؟میخندی طبعن که تو کجا من کجا؟من را چه به تو.فلان من هم نیستی.دارم از مسخرگی  طرح تلقین این آدم حرف میزنم که  رو بودنش باعث شد بازی را یاد بگیرم و الان ازش بنویسم انگار که دستورالمعل منوآل نصب تلویزیون را بنویسند.بعد ماجرا یک جایی برعکس میشود.مثلا خیره شده ای بهش و میخندی یکهو خنده روی لبت خشک میشود که اوه دارد ازش خوشت میاید.دانه های تلقین توی ذهنت کاشته شد و دارد کل بدنت را میگیرد،قلبت را عزیزم.هرچه.توی رابطه کاری توی  رابطه بنفشال هرچه.دارم میگویم طرح آنقدر شفاف بود که یک چیز بعد از یک هفته گریه برایم داشت:انتخاب کنم قبل از هر رابطه ای نقشم چه باشد...

+ Fri 17 Jan 2014| 3:24 AM|shiva|
یاد میگیرم از آدمها رفتار کردن را.که همه چیز فقط دانش و استعداد و روح پاک نیست.کل چیز شاید همین باشد و همین نیست که Attitude است عزیزم.که من اصلا با این رفتارها یک جایی سرم داغ شد که خودم چقدر اشتباه کرده ام توی زندگیم با مردهایی که دوستشان داشتم و چطور از دستشان دادم.باید بازی کنی.که دیگر کسی اینرا-که صداقت مهمترین اصل رابطه نیست- کنار گوشم نجوا کند نمیگویم چه غلط،چه کدر چه غیر انسانی.صداقت را آدم نباید بنشاند صندلی اول توی رابطه ها که اصلا کسی اینرا بگوید میزنم توی دهنش ! با گوشت و خون فهمیدم که چرا و چطور و به چه خاطر نباید بنشانیم صداقت را وی-آی -پی.که صداقت هم مهره ای ست مثل بقیه مهره ها،باید بیاید توی بازی اما نه هر وقتی.لایقش نیستند آدمها-شامل خودم-.بعضی حلقه های گمشده رابطه هام برایم پیدا شد.انگار چند تا از کهکشان هام "اسم" دار شد و فهمیدم که توم چه خبر بود و اشکال از کجا بود کلا.تکان خورده ام .دقیقا تکان خورده ام از وقایع این چند روز چون رسیدم به الگوی رفتاری آنتی تز خودم.آدم "تز خودم" آنقدر توی ذوق زن بود که فهمیدم خیلی از چیزها چرا کار نکرده اند توی زندگیم.امروز همه چیز به طرز دردناکی روشن و شفاف است همه ی گذشته.راستش انگار کلید تمام تقصیرها و اشتباه ها را هم میشود به گردنش انداخت.فهمیدم به داشتن صداقت نباید بالید.راستش صداقت یک مزیت نیست در بهترین حالت یک ویژگی ست. فردا روز دیگری ست حتما.فردا آدم دیگری هستم قطعا.نه آدم بهتری لزوما،آدم کار-بلد-تری.


+ Fri 17 Jan 2014| 1:21 AM|shiva|
الف ها را یکی یکی بگذار زیر بینی ام ...

+ Wed 15 Jan 2014| 22:4 PM|shiva|
پر از عشق و ناامیدی ام . نفرت نیست. ترس نیست.عجیب است که عشق و مرگ ،تویم ، دارند مسابقه می دهند؟عجیب است اگر کسی دست مرا بگیرد وقتی که ایستاده ام لب پرتگاه و بهم بگوید عشق دارد ازش میزند بیرون ،من قید خودکشی را بزنم؟توی کدام مصمم ترم؟عشق یا مرگ؟لبریزم از مرگ،لبریزم از زندگی.دلم میخواهد روی علفها دراز بکشم و غلت بزنم.دلم میخواهد بخوابم و دیگر بلند نشوم.دلم لبریز از حس خوب به آدمهاست دلم میخواهد دیگر نبینمشان.از رویا خسته شده ام.ازینکه نهایت ندارد.از کلمه ها متنفرم که میچرخند و نوشته میشوند و به هیج کجا نمیرسند به هیچ کجا نمیرسانندم.حد و مرز میخواهم که اینجا تمام شد ،که اینجا تمام میشود و دیگر رنج نمیکشی.یکجایی از زندگی ات دیگر رنج نمیکشی.کجاست آنجا؟نشانم بده حتی اگر سی سال دیگر باشد،نشانم بده تا حالم بهتر شود.نمیخواهم زنی غمگین باشم.نمیخواهم فکرهام مثل زنهای باهوش بی جان ادبیات باشد.میدانی؟غریب است به ته خط برسی با اینکه میدانستی که میشد ذره ذره جلویش را بگیری،جلوی دیوانه شدن را...باید باشد کسی که تمام این ناامیدی ها را با امیدهایش بلیسد از تنت.باید کسی باشد برای وقتهایی که مسمومی.برای وقتهایی که خونت دیگر قرمز نیست و سیاه شده.باید باشد کسی که جای نیش اهریمن زشت توت را بمکد و نجاتت دهد از خودت

+ Sun 12 Jan 2014| 2:30 AM|shiva|
در معدن زغال ، دنبال طلا گشتن...عزیزم این کاری است که تو میکنی...همیشه...
+ Wed 1 Jan 2014| 2:7 AM|shiva|
بعدها مفصل راجع به صدا مینویسم.صدای آدمها که گاه ، آدم را می اندازد توی سرازیری تپش های قلب و هیجان های ناگهانی و دوست داشتن آدم آن صدا حتی. صدا آدم را گیر می اندازد ، بعضی صداها برایت آشنایند ، گویی سالها پیش ، وقت بچگی هات آهنگ عاشقانه ای را خوانده باشند دم گوش ت .حتی اگر آن آدم را نشناخته باشی ، زیر و بم صدایش را بلدی و فکر میکنی زیر و بم صاحب-صدا را بلدی که نیستی ،که اصلا آدم های صدای خوش -دار، آدمهای خوبی نیستند لزوما،گرمای درون صاحب-صدا چه ربطی به گرمای صدای حنجره اش دارد اصلا؟حواست باشد گول صداها را نخوری ،آدمهایی که توی صدایشان یک سمفونی جاز رمانتیک پنهان دارند ،آدمهای رمانتیک تو نمیشوند عزیزم.به صدایشان گوش بده ، صدایشان را دوست داشته باش اما خوش بین نباش راجع به روحشان .در این حد که یادت بیوفتد بازیگرها لزوما آدمهای خوبی نیستند،حتی شاید پل نیومن هم مرد خوبی نبود برای جوآن وود  و مدام پنهان از چشم دوربین کتکش میزد.میدانی؟در این حد بدبین باشد راجع به انعکاس آدمها از بیرون...

+ Sun 29 Dec 2013| 15:0 PM|shiva|
از خواب نیمه شب بیدارش کرده ای ، خواب آلود جواب میدهد،بعد برمیداری باز از ماجرای خسته کننده ی خودت و طرف میگویی برای بار هزارم ، برای بار هزار گوش میکند و آرام همه چیز را برایت باز میکند،همه ی احتمال ها را ،همه ی چیزهایی که قرار بود بشوند و نشدند و برعکس ،کم کم سرحال میشود جوری که حس میکنی اصلا الان پای گاز است و دارد چای دم میکند برای خودش و همینجور برایت حرف میزند.فک میکنی اوه چه تازه شدی،چقدر اینها را نیاز داشتی که دقیقا تمامش کنی،چقدر آینه ها را برایت پاک کرد و همه چیز را برایت تصویر کرد .بعد فکر میکنی همیشه اپیزودهای رابطه ها قرار نیست آرام آرام تغییر کنند،گاهی یک تکان کوچک همه چیز را میبرد یک سطح بالاتر.گاهی یک ساعت تلفن حرف زدن باهاش هم باعث میشود اعتمادت به او بیشتر شود،بیشتر  عجین شوی باهاش،بیشتر تکیه دهی به شانه اش و بگذاری گاهی او تو را نجات دهد از فجایعی که مدام تویش می افتی.یک چیزهای کوچک عجیبی باعث میشود یک درجه عمیق تر شوید توی چیزی که قرار است توی این دنیا دوستی تعبیر شود .مرسی که بهترم میکنی.

+ Wed 25 Dec 2013| 2:47 AM|shiva| |
تو هم مثل من ، متفاوت هستی ، مردها به تو خواهند گفت که متفاوتی .بعضی ها تفاوتت را پای عجیب و غریب بودنت میگذارند و ترکت می کنند و بعضی هاشان میگذارند پای فوق العاده بودنت و عاشقت میشوند .به هیچ کدام دل نبند.به هیچ کدام از قضاوتها ، توهین ها و تعریفها.میگویم خودت باش و خوددت نباش.دخترهای عادی ، برای مردم دوست داشتنی ترند چون لازم نیست به مغز پوکشان فشار بیاورند و ساختار ذهنی شان را بهم بریزند برای درک کردنت.خب؟مادرت فهمید که باید تفاوتت را پیش خودت نگه داری ، از درون متفاوت باش ، از درون دیوانه باش و خودت از خودت تعجب کن و عاشق خودت شو.گوش کن ، هیچ کس تو را نخواهد فهمید ، از هیچ کس انتظارش را نداشته باش و اگر کسی فهمید تورا یا عاشقت شد یا حاضر شد تا آخرش باهات بیاید از خوشحالی دیوانه شو .در غیر این صورت بدان همه مردها عاشق "حماقت زنانه " ای هستند که توی وجودت نداری ، آن را یاد بگیر و بچسبان به تمام صفات عمیق بی نظیری که داری . مادرت فهمید باید ظاهرش را مثل بقیه کند ، لباسهای عجیب و غریب انتخاب نکند ، رنگ موهایش را دلپذیر کند و زنانه رفتار کند ،فولد موزیکش را قایم کند و یک فولدر موزیک داشته باشد برای وقتهایی که توی جمع ست . مادرت یاد گرفت دیوانگی اش  را  مچاله کند توی خودش و سعی کرد برای هرچیز کوچکی که فقط آدمهای دیوانه را احساساتی میکند ، گریه نکند.دورت را پر از آدمهایی کن که مثل تو ،هستند اما دوستهای عادی ات را فراموش نکن تا بتوانی به "ما" نشانشان دهی تا خیالمان راحت شود و برایت نگران نشویم که داری از دست میروی.میدانی؟شاید من توی 50 سالگی مثل 20 سالگی هام دیوانه نباشم. دوستت دارم.

+ Mon 11 Nov 2013| 2:57 AM|shiva| |
دنبال مامن اشتباه میگشتم توی زندگی.جاهایی دیگری هم هست.آدمهای دیگری هم هست ،دنیاهای دیگری هم هست.ببین ، وصل شو ، غرق شو. وادار به نگاه کردن کن ، پذیرا باش ، ببخش دنیایت را.

+ Fri 8 Nov 2013| 0:47 AM|shiva|
ماسه ای ، که منم

دریایی که میآیی و 

تمام آنچه بعد از تو 

ساخته بودم را 

با خود میشویی و میبری 

باز باید از اول 

استخوانهایم را به هم 

وصل کنم

مفصل ها را ، یکی یکی

قلبم را که گوشه ای افتاده

بگذارم سمت چپ و تو را سمت راست

که ناگهان باز هجوم اشکی نشوی 

توی شبها ، وقت خواب دیدن ها 

وقتی میزنی به ماسه ها و تمام

خانه های شنی را خراب میکنی

میدانم که آمده بودی برای ماندن 

لاقل روحت آمده بود که بماند

طوفانی که میشود خاطره هات 

توی قلبم

دریای پهن شده روی ماسه 

میشود قطره اشکهایی که میریزند 

از چشمها

یادت است که میریزد از پلکهام

خاطره هاست که میخورد به سنگهام

اشک است که سرازِیر میشود از قلب م

+ Tue 5 Nov 2013| 5:14 AM|shiva|
نشسته ام توی فرودگاه

منتظرم

معلوم نیست میروم ، میمانم ، میآیم

نوک کفشهام یک طرف است

قلبم یک طرف دیگر

چمدان را میگذارم روی دستگاه

شماره پرواز هزار و سی صد و نود و هشت

مقصد جایی که سی سالگی ات آنجایی

شماره صندلی یک

بروم و بیایم

یک نگاه بیندازم و برگردم

ببینم ارزشش را داشت؟

ارزشش را دارد؟

+ Sun 27 Oct 2013| 23:35 PM|shiva|
سرم را بالا میبرم.دهانم را باز میکنم لبها را نیمه تر .بیا و قلاب بینداز تا جایی گیر کنم به تو و سرم را برنگردانم سمت آدمهای اشتباهی گذشته.میسوزم از تب.قصه های پرشور توی سرم میکوبند.زنی شانزده ساله با لباس سیاه یقه بسته بلند بلند داستان میخواند توی سرم.چشمهام ،شده نگاتیوهای سریعی از خاطرات خیس خورده توی فیلمها.موهام دارند میکشندم بالا،"" آنها "" دارند میکشندم بالا.لنگرت را بینداز توی لبهام ، اگر نشد توی رگ دستهام.بگذار بمانم توی ریشه هایی که سعی میکنم پیدایشان کنم.بگذار بمانم روی زمین.وصلم کن به چراغهای این شهر.


+ Sun 20 Oct 2013| 14:44 PM|shiva| |
بعدها برایت میگویم که فقط آدمهای کمی هستند که وقتی  راجع به آب و هوا و پاییز و خنکی و نسیم ازشان میپرسی ،بی حوصلگی نمیکنی وقت گوش دادن ، چشمت اصلا دوخته به گوشه ی لبهاشان که بالاست و دستهایی که توی هوا میرقصند.هوا توی مکالمه جا میشود یعنی مینشیند توی جای خوبی از حرفها .داستان خودش را دارد و پایه ی مهمی از حرفهاست .آدمهایی میآیند توی زندگی ات که صحبت کردن باهاشان در مورد هوا و فصل و ماه را دوست داری تو بگو ده دقیقه ی عمیق دوست داشتنی اول همه ی حرفها.

+ Sun 20 Oct 2013| 1:42 AM|shiva|
انطباق غیر منتظره ی درون و بیرون.سورپرایزهای پاییز.اس.ای.دی برعکس.کنار آمدن های شخصی ، حل کردن مسائل خود با خود.حال خوب از شیوایی که خیلی وقت بود سر نزده بود این طرف ها.

+ Thu 10 Oct 2013| 10:22 AM|shiva|
-فک کنم همه چی این رابطه اشتباه بود.

-اگه اشتباه نگیریش ، اشتباه نیست.

-قبلا اشتباه میگرفتمش ، الان دیگه نمیگیرم.


+ Wed 9 Oct 2013| 22:38 PM|shiva|
از مکانهایی بگو که محسورت کرده اند . از آدمهایی بگو که همیشه بهشان فکر میکنی . از آرزوهای بزرگی بگو که هیچ وقت بهشان نخواهی رسید. از شهرهایی بگو که دوست داری ببینی . از رویاهای کوچکی بگو که رسیدن بهشان آسان است اما هیچ وقت بهشان نرسیدی. بگو...از حسرتها.از عادتها.از نفس زدن ها. از گوش دادنها . از لمس کردنها. از با خود حرف زدنها. از ستاره ها.از پنج صبح . از آینه.از تیرگی ریمل زیر چشم.از بالکن.از صدای ورق زدن کتاب.از فکر به مرگ . از گریه های بی اختیار.از صدای دوش. از سکوت. از چهاردیواری.از آدمی که هیچ وقت نگذاشتی کسی ببیند.
+ Fri 4 Oct 2013| 19:17 PM|shiva|
نه که الان مجبور باشم به نوشتن از تو چون تولدت است مثلا .برای من اصلا همان چهار ماه که کادویت را گرفتم گذاشتم کنار ، تولدت بود .یا وقتهایی که با دیدن کتاب مورد علاقه ات روی پیشخوان یادت میافتم یا وقت سیو کردن عکسهای دو نفره ی خوشحال بی اف افی یا دانلود آهنگهای لحظه ای مورد علاقه تو را فراموش نکردن.همین چیزها ، همین چیزهای کوچک.
حیف نیست همه ی سانتی مانتالیسم زرد ذاتی ام را فراموش کنم و طومار ننویسم برایت؟
میدانم میدانم تو وقتی احساس امنیت نکنی از احساساتی بودن خوشت نمیاید.امسال آدمهایی هستند که نیستند برای تبریک.بعد یک جورهایی یک جایی توی لفافه گفتی دلم نمیخواهد برداری تولد بگیری چون تو هم شاید نباشی بعدها.بعد من از آنجا یاد گرفتم که نخواهم اثبات کنم که همیشه هستم برایت ، فقط کاری کنم که تو را بفهمم ، حتی کمی بیشتر ،جوری که خودت نفهمیده باشی خودت را . 
بعد یک جایی بدون آنکه خودمان بفهمیم ، یاد گرفتیم که به وقتهای تنهایی یکدیگر احترام بگذاریم ، حتی از تنهایی دیگری داستان بساریم . بعد یاد گرفتیم هم را در کمترین نقطه ممکن قضاوت کنیم ، بعد یاد گرفتیم تکه های خودمان را دو دستی تقدیم کنیم بهم و تکه های وجود آن یکی را بگذاریم جای تکه های شکسته روح خودمان. آنقدر داستان گفتیم که بعد تر ها وقت تعریف کردن خاطرها ، یادمان رفت این مال کدام یکی مان بود .آنقدر صیقل میخورند بعضی چیزها یعنی .آنقدر محو میشوند و ترکیبهای فوق العاده ی نامیرایی می سازند، قدر عمر.حتی بیشتر از آن.
من آنقدر دیوانه ام که عاقل بودن تو مرا از لبه های کره زمین برمیگرداند به زندگی و گاهی حتی نجاتم میدهد از غرق شدن توی ماجراهای بالقوه تراژیک.
من یاد گرفتم از توی چشم تو ,نگاه کردن را . تو ، تو که اینقدر دنیا را درست و محکم و قوی و نامتزلزل و میکروارگانیز شده میبینی مثل خودت.
16-17 سالگی فکر میکنی ، کلی آدم میاید توی زندگی ات که باهاشان دوست میشوی اما هی میگذرد و میگذرد و تو مثل میراندا جولای میگویی این آدمهای دور و برم دوستهای واقعی نیستند ، دوستهای واقعی سرو کله شان بعدها پیدا میشود.دو سال است من پرت شده ام از آدمهایی این چنینی.شده ام جزو اقلیت های دوست خوب دار.نه که 10 تا دوست.من ادم تک دوستی هستم توی زندگی و ناباورانه و خیلی شگفت انگیز خوشحالم که تو هستی توی زندگی من که تک دوست صمیمی من باشی که میتوانم او را به زعم خودم از چشمهایش بفهمم .
یک جایی وقتی دیدمت ، نمیدانم همان 5 سال پیش وقت شنیدن صدایت شاید ، فهمیدم قرار است زندگی با تو بهتر باشد.لبه های تیزش دیگر نبرند و آزار ندهند.قرار است با حرف های صادقانه و عاقلانه ی تو ، نور بتابد توی زندگی من و بفهمم قرار است با وجود نقص هام ، چطور نجات پیدا کنم.خیلی جاها شد ، من وقت گفتن خودم به تو ، خودم را شناختم و فکر میکنم ، نقطه عطف یک رابطه ، همچین چیز "بهتر کننده ی آدمی ای" باید باشد .آینه ای چیزی باید باشد رابطه .یعنی وقتهایی شده ، تو چشمهات را تنگ کردی و وسط حرف زدن هات ،یک پر از توی کتف من در آوری و من روز به روز پرهام بیشتر شد برای پریدن و بزرگ تر کردن آرزوهام.مثالش هست شاید بعدها حتی برایت بگویم که با حرفهایت ، گاهی ، من هزار تا " یو ترن" زدم توی این زندگی.
ما آنقدر هم را میشناسیم که بدانیم وقت خندیدن هم ، به گریه نزدیک تریم.میخندیم ولی و به اندازه یک دنیا فا...ک فینگر نشان میدهیم به سیاهی های جلو و پشت سر که میدانیم آمدند و رفتند و نابود کردند و قرار ست باز هم بیایند.میدانم دستهایت باز است برای تمام سختی های آینده و من آنقدر گاهی مثل تو میشوم که از پیله امن ناز پروده خودم بیرون میآیم و کنارت می ایستم و دستهایم را مثل تو برای بدی ها باز میکنم ،گاهی آنقدر زیاد که انگشتهام توی انگشتهات قفل میشود .
میدانم زندگی قرار است همین گریه های پر معنی و خنده های بی معنی و شوخی و خاله زنکی ها و بوی شیرینی تازه و هوای خوب و پسرها و عشق های سطحی و دعوا و خواندن شعرهای مورد علاقه مان و دیدن چند تا فیلم خوب باشد و میدانم با اینکه همین است ، بیشتر ازین حرفهاست.
من حتی آنقدر گاهی نزدیکم به تو ، که میتوانم توی خیابان ، به زنانی که به من تنه میزند و شبیه سی و چند سالگی تو اند ؛ لبخند بزنم.
میدانم که میتوانی ناگهان بیایی توی داستانهایی که قرار است راجع به زنهای بلند پروازی باشد که آرزوی برابری با جنس دیگر، برایشان کسر شان است ، 
داستانهایی که قرار است راجع به زنهای اروپایی بلند قد چهار شانه ی مو مشکی بدون آرایش روی پل پان آلکساندر سوم باشد. زنهایی که منتظر هیچ عشق و مرد نیامده ای نیستند تا زندگی شان را با آن بهتر کند یا بوی بارون را بیشتر حس کنند. زنهایی که میتوانند همه ی ریشه و خاطرات بچگی شان را از خاک هزار ساله دربیاورند و بگیرند توی دستشان و ببرند تا آن سر دنیا و حتی گاهی آنقدر نزدیک باشند و دور که وحشت کنی ازشان.
زنهایی که پشت سر زندگی و موفقیت شان ، فقط خودشان هستند.زنهای ژولیت بینوشی که پشت صورت بی خیال قوی شان ، آنقدر حس آتشین جاری هست که پوست دستت را وقت نوازش میسوزاند.زنهایی که بلدند تنهایی مسافرت کنند و لذت ببرند .زنهایی که میتوانند نشکنند از شکستهای عشقی و توی فیلمها همان دستی باشند که در آخرین لحظه از آب بیرون میاید..
این نوشته در تبریک 24 سالگیت نیست.این در ستایش فرصت دو سال شناختنت است

+ Sat 24 Aug 2013| 19:47 PM|shiva|

 heart-shaped glasses , red lip stick , black lingerie ,fairy lights ,gold watch , stripped 60's  shirts ,delicate necklace , polka dot clothes ,short pixie blonde haircuts , hippie braid , nude platforms , everything glitter,coral and mint harmony , silly romantic comedy , movie quote , pinterest ...

آواز ها و لبخندهای درون:)

+ Sat 17 Aug 2013| 0:8 AM|shiva|
سخت است و جنگجو . واقع بینی تمام عیاری دارد که مردانه ،زنانگی اش را بر دوش میکشد و من هزار بار بهش گفته ام چقدر دلم میخواست شبیه او بودم و کمی ژن تلخ اندیشی درست و درمانی توم بود.مرا بکشی هم، ته ته اش ،از توی چشمهام امید را پیدا میکنی.نور کمرنگ حتی ، هست ولی.دیشب داشت میگفت که آخرش چه و چه و چه است و چقدر هم درست بود ، آنقدر که خورد توی صورتم همه حرفهاش.یادم آمد میدانستم همه  اینها را و هزار بار توی لپ تاپ نوشته بودم ازشان و الان  آنقدر به این تاریکی های واضح فکر نکرده ام که حتی با شنیدن دوباره ی ایده های افراطی چند وقت قبل خودم، جا میخورم .آن پوست کندن را یادم هست . یادم است آخرش گریه و تلخی و یک جفت چشم انتقام جو بود ، افتادم زمین و و بعدش دیگر تمام شد ،بلند که شده بودم ، روشن بودم، تاریکی هام آنقدر با نور ترکیب شده اند که روی برآیند کل نگاهم اثری ندارد.یادم هست  کسانی آنقدر تاریک بودند توی زندگی ام که ناخودآگاه پرتم کردند سمت طرف خوش زندگی.نه که خوش گذراندن که خوشی کردن وسط همین چیزهای کوچک تنها و  باز هم حس پوچی نکردن.یادم نیست چقدر است زیر سوال بردن را کنار گذاشته ام ، تا آنجایی که یادم میاید فقط دارم آرزو میکنم که جور دیگری هم باشد.یادم هست کی انتخاب کردم نگاهم را از سمت بدبینی  آن وقتهام بگیرم.یادم هست کی انتخاب کردم لبخند باشد همیشه روی صورتم حتی اگر به قیمت چنگ زدن آدمها توی صورتم تمام شود.میدانم حتی چقدر همین لبخند انسان را از فیگوراتیوی که توی آرزوهای آرتیستیکش هست جدا میکند.میدانم چقدر این لبخند مرا از آدمها دور کرده و سطحی بنظر رساندتم.يشتر اوقات نميگذارم  آدمها ناراحتي ام را از صدام يا صورتم حس كنند، زامبي شدن هام براي خودم است . اينكه آدم نتواند توي ظاهرش نشان دهد چه ملكه ي ماليخوليايي است براي خودش،چيز خودخواسته اي نيست و بيشتر ازينكه سياست باشد يك ويژگي ذاتی است. كه روي ميز آرايش اتاق علاوه بر ريمل و اكسترا ، يك ماسك لبخند هم باشد .خيلي از آدمها بطور اشك درآري،حال خوبم را نميتوانند تاب بياورند ، انگار كه خنده هاي زندگي شان را من ازشان گرفته باشم ،انگار دارم آنها را مسخره ميكنم . گاهي كه از دستم در ميرود و حال حرص درآر خوشم ،كمي پايين ميايد و بيشتر به خودم نزديك ميشون، خوشحال ميشوند انگار كه حالا ميتوانند به جاي من بخندند.انگار كه دستم را از روي گلويشان برداشته باشم.دیشب که داشت حرف میزد فهمیدم عجب مکانیسم دفاعی قوی ای بکار بسته ام جوری که انگار جلوی حرفهاش یک سپر آهنی گرفته بودم که بهشان دوباره فکر نکنم.دوباره برنگردم سمت بیست سالگی و تمام واقعیاتی که یکهو سرم ریخت و ازم یک دختر تلخ ساخت که همه چیز را به بدترین شکل ممکن تصور میکرد.دارد حرف میزند و من دارم به بودن پر رنگش فکر میکنم که چه بودن با خاصیت و قوی و پر خطر و پر از قلب-شکستن و درستی است و چقدر آدم باید همیشه یک آدم آنتی دوت خودش را داشته باشد توی زندگی.

+ Tue 16 Jul 2013| 16:54 PM|shiva|
هیچ وقت نخواستم از آن آدمهایی باشم که بیست سال دیگر ، وقت شال بافتن روی صندلی ، نور شومینه بیوفتد روی نقره ای موهام و عینکم را دربیاورم و  یادم بیاید که چقدر پشیمانی هام زیاد است چقدر این زندگی من نیست و من اینجا چه کار میکنم، پاشم فرار کنم اصلا یا یک همچین چیزی.دارم فکر میکنم که من  هرکجای این رشته ی بی سر انجام را بگیرم توی دستم از زندگی ام راضی نخواهم بود.چون دو تا هستم.قشنگ دو تا هستم.از آن دوتا هایی که هیچ اور لپی هم ندارند.دو فلش به چپ برانید و به راست برانید.جدا جدا! یکی، یک آدم درس خوان منطق طلب آکادمیک که وقت همنشینی با هم کلاسی ها از تک بعدی بودنشان و بعضا آکادمیک بودن افراطی شان دیوانه میشود که این ها چرا هیچ کدام، دانششان را توی زندگی عملی نمیکنند چرا اینقدر پتتیک هستند چرا اینقدر تک بعدی هستند.آن یکی ، آدم احساساتی هیجانی اشک-دم-مشکی که نوک بینی اش همیشه توی آرت و آرتیات میچرخد و وقت حرف زدن با آدمهای این قماشی ،بعد از یک ساعت ، گیج میشود که چه بی سواد  چه بی فریم چه بی برنامه چه لوزر.برای همین است که ساعت و روز و سال آن لحظه ی مکث وقت شال بافتن را هم می دانم.برای اینکه اینجا همه چیز دارد نصفه نیمه اتفاق میافتد توی من ؛ توی ذهنم ، توی زندگیم تو قوانین زندگی توی شخصیتم.من هر دو پلاکارد را توی هفده هجده سالگی همزمان پیدا کردم. من یک جایی کامل نشدم.وسط ماندم ،برای همین است که نمیتوانم اکستریم هیچ کدام ازین پلاکاردها باشم.شاید پنج سال دیگر بردارم ببالم به این جور بودن و لیبل پرفکت بودن هم بزنم بهش. اما الان دارم فقط لطمه میخورم و توی هیچ کدامشان حسهام 100% نمیشوند.من وسط ماندم و نتوانستم با خودم کنار بیایم کدام راه را بروم.تنم دارد راست میرود و ذهنم  سمت چپ خودش را میرود.قرار نیست جایی بهم برخورد کنیم.قرار است آنقدر برویم تا ترک برداریم که آخرش یکی ازین ها زنده بماند.

+ Mon 8 Jul 2013| 22:10 PM|shiva|
سودبرگ دکوپاژ بنویسه،کاروای طراح صحنه شه ، تارانتینو سوند تراکشو انتخاب کنه ، گری مارشال ایده ی سکانسهای بریک آپ و گریه دارشو بده ،چان ووک پارک هم سکانس های نفرت و انتقام گیری هاش رو، نیک کیو هم باشه کلا ، وسط فیلم توی یه کلابی جایی لایو بخونه.تازه  آخرشم تنکس تو وودی آلن داشته باشه .

+ Sat 6 Jul 2013| 2:17 AM|shiva|
یه کتگوری دارم توی ذهنم با نام راب گوردن ؛ در مدح آدمهایی که بطرز دیوانه کننده ای با خودشان صادقند.دنبال علت شکستشان هستند و از آدمها بابتش سوال میکنند که مثلا آن روز توی فلان دعوایمان از چه چیز من تا حد مرگ متنفر شدی؟بعد این جور آدمها  جزو آن دسته از افراد نیستند که سوال کنند و منتظر جواب ایده آل توی ذهنشان باشد.وقت پرسیدن واقعا میپرسند واقعا میخواهند بدانند.واقعا میخواهند دلیل فرد روبرویشان را بشنوند.این آدمها خودشان را تبرئه نمیکنند ، لاقل این دم دستی ترین کارشان توی زندگی نیست.راب گوردن ها از آن آدمهایی اند که بعد از کند و کاو توی اشتباهات گذشته شان ، به نتیجه گیری های معرکه و بی رحم و شاهکار میرسند و بعد شجاعانه ،عملی را انجام میدهند دقیقا مقابل کاری که آدم قبلی گذشته انجام میداد و من هدفم این است روزی خودم را ،توی این کتگوری paste کنم.

+ Thu 4 Jul 2013| 22:20 PM|shiva|
it's not in my head anymore,it's all here, in the mirror ,  on the sofa , while drinking , while smoking, while dreaming,while listeing,i can see a full frontal picture of me,the one who the doesn't care anymore,tries but does not care, wishes but doesn not expect .believes in miracle but does not wait.that the rare me , that  's  the aewsome me

+ Thu 4 Jul 2013| 0:19 AM|shiva|
دارم مینویسم ؛ قصه ها مثل بسته های انرژی یکی یکی از ذهنم خارج میشوند و میایند روی کاغذ.مینویسم تا داستان آدمهای قصه هام برای خودم تکرار نشود.مینویسم تا ممکن ها و احتمالها تمام شوند و فقط یکی بماند که آخر سر ، قصه ی خودم باشد.بلد نیستم قصه ی خودم را پیدا کنم؟نه نیستم برای همین دارم یکی یکی قصه هایی که  نمیخواهم باشم را  خط میزنم تا آخرش فقط یکی باشد و همان و ته دنیا.سرنوشت آدمهام را دوست ندارم؟نه ندارم و مینویسم تا از شر تمام زنهایی که دارند تویم زندگی میکنند خلاص شوم و نشوم کپی دسته چندمشان  سالهای بعد.فهمیده ام که میتوانم همه ی این زنها باشم توی زمانهای مختلف و حال و هوای مختلف توی قرنهای مختلف توی لباسهای مختلف با مردهای مختلف.دارم یکی یکی کارشان را تمام میکنم و جانشان را میگیرم.بیشتر وقتها دارند از درد و پوچی و مریضی و درک نشدن میمیرند.مینویسم تا تمام پرده های ممکن یکی یکی  پایین بیوفتد و آخرش چراغ را خاموش کنم و  بروم پی کارم.که تمام شد که تمام دردهای بیست سالگی ، سی سالگی ، چهل سالگی ام را توی قصه ها کشتم و دیگر دچارشان نمیشوم.خیال میکنم که نمیشوم.دوست دارم فکر کنم که نمیشوم.

+ Sun 30 Jun 2013| 2:20 AM|shiva|