تبليغاتX
Disconnected
vodka,vomits,virginity


This is a decision
 I have to come to myself I can't just ride this out and accept the default answer Predictable doesn't always mean boring Lust doesn't always mean love Near doesn't always mean close New doesn't always mean exciting Different doesn't always mean better Far doesn't always mean distant Knowing everything doesn't make you wise Knowing the truth doesn't make you superior Knowing your problem doesn't solve it Sitting between your past and your future doesn't mean you're in the present

Dakota Skye / John Humber / 2008
+ Thu 17 May 2012| 0:9 AM|shiva|
دراز کشیده ام روی تخت ، رستاک میخواند ، رعشه ای می افتد در دست چپم ؛ گر می گیرد ،باز و بسته اش می کنم ، میسوزد ، یاد خاطره ای دور می افتم ، نه چیز مهمی ، که گرفتن پر اضطراب دست تو ، وسط آن همه شک و دو دلی و ندانستن ها و محافظه کاری ها ، وسط اتوبانی که هر لحظه میترسیدم تمام شود ، دلم میخواهد تلفن را برمیداشتم و بهت زنگ میزدم و بی مقدمه می افتادم وسط یکی از همان مکالمه های قدیمی و خنده های بلند تو ، از صدایت پر میشدم و یادم میرفت چقدر " دلم تنگ شده " دارم تا برایت بگویم ، چقدر زنانگی ام را فراموش کرده ام بی تو ، چقدر  شاعرانگی یادم رفته و چقدر ست شعرهای عاشقانه نمیخوانم تا گونه هایم خشک بماند.

+ Wed 16 May 2012| 0:6 AM|shiva|

وقتی حس کردی یه چیزیو توی کسی ؛ از اون حس عمیق توت راحت نگذر ، که مثلا طرف چقدر جلس ه یا چقدر بی واسطه مهربونی بلده ، چقدر بی منت بخشش بلده یا حتی چقدر راحت دروغ بلده ، وقتی دیدی اونو توی طرف ؛ یعنی همون لحظه که نوره آگاهی چشت رو زد و دستتو گرفتی جلوی چشات، بدون اونجاست که خیلی چیزا شکل میگیره ، بدون اونجاست که بر عکس همیشه ، قضاوتت اکثرن درسته ؛که فلان صفت بدش همیشه هست ، خر نشی یادت بره ، گول نزنی خودتو ؛ به اون نوره ؛ ایمان داشته باش ، دختر ، به خودت ایمان داشته باش..

+ Tue 15 May 2012| 1:44 AM|shiva|
ف.ا.کککککک....کاف ش تا آخر یعنی....

+ Sun 13 May 2012| 7:50 PM|shiva|
عاشق این هوای بهاری اصیلم ، دقیقن نشونه های بهارو داره، آسمون موودیه لجبازه و به طرز بی رحمی زیباست.سیزن آخر سیکس فیت آندر رو قطره ای دارم میبینم و آلردی دلم واسه تک تک آدماش تنگ شده ، ازون زندگی بریجت جونزی جدا شدم ،گذاشتم راش-آورهای زندگیم بیست چهار ساعته شن و غرق شم توی خط های آبی دفتر و جوهر خودکار و کتاب ورق زدن ،توقعاتم از یک خواب راحت تا یک روز بدون سردرد متغییره ، اولیت های زندگیم شناخته شده ست ، دارم واسه یه روزم که شده راضی میشم از همه چیز این زندگی.
+ Sat 5 May 2012| 0:35 AM|shiva|

بعد از تو دیگر هیچ چیز در خاطرم نمیماند ؛ نه فیلم ها ، نه کتاب ها نه آلبوم های خوب.تو که نیستی تا از همه چیز این زندگی ، اسلوموشن بگیرم ؛ رنگی شان کنم ، خوش دیتیل شان کنم و بگذارم جلوی چشمانت.شده ام همان دختر پر عجله ی سابق که از همه چیز اسنپ شات میگیرد و پر شتاب از کره زمین دور میشود.دیگر هیچ چیز را بولد نمیکنم ، دیگر هیچ دایلوگی  –خدایا با این همه اتفاقات دوروبر این روزهام – نمینویسم توی همان دفترچه قهوه ای که داده بودی بهم.دیگر فیلم ها را موشکافی نمیکنم ؛ سوند تراک های خوب را میشنوم و بهم بر هم نمیخورد ، تو که نیستی ، تا این ها بشود همه وقت کشی ، برای شنیدن بیشتر صدات و تایید هات و حرف زدن هات.نمیشود...آدم باید کسی را داشته باشد تا  ازین زندگی و آدمها و بورینگ بودگی ش ؛بگوید برایش ، آدم باید وقتی که خسته و زار از زندگی برمیگرد خانه ، کسی را داشته باشد تا همه ی حرف نزدن های بیست و چهار ساعته را بریزد پشت تلفن برایش ،شمرده ؛ شمرده و بی عجله و با خیال راحت از درک شدن ، آدم باید کسی را داشته باشد که عینک نگاهش را توی جیبش داشته باشد همیشه.نه هرکسی ، که تو.

+ Fri 27 Apr 2012| 9:10 PM|shiva|

Grace Potter and the Nocturnals

p.s: her voice moves me like wow, jus reminds me how impossible my life would be without music

 

+ Tue 24 Apr 2012| 9:52 PM|shiva|

Barton Hollow /the civil wars

+ Fri 20 Apr 2012| 10:23 PM|shiva|
تو دیگه چی میگی تو خواب من ،نینا سایمون،آخه؟
+ Fri 20 Apr 2012| 0:53 AM|shiva|
دامنم قبل ترها نارنجی تر بود، موهام قهوه ای تر ؛ رگهام آبی تر ، ناخن هام قرمز تر ، گوشواره هام سبز تر ، پوستم کلفت تر

+ Sun 15 Apr 2012| 6:55 PM|shiva|

من یک نقاب خیلی ضخیم دارم روی صورتم که اصلا به مون-فیس بودگی صورتم خیلی هم میاید.نقاب من حالش خوب ست ، فرش ست ، لبهاش جانگل-رد ست و رنگ پشت پلکهاش هر روز تغییر میکند ، کناره ی لبهاش همیشه بالاست .صبح ها از کنار تخت ،برش میدارم ، فیکس ش میکنم روی صورتم و شبها،درش میاورم و میگذارم صورتم استراحت کند.حواسم نبود که وقت تنهایی هام ، این پروسه ی ترنسفر اینقدر سریع رخ میدهد که حتی وقت نمیشود ازش تعجب کنم.یک جاهایی بودم وسط درس خواندن و سوند تراک سیکس فیت آندر را گوش دادن.رسید به ترانه ی آخر.یک لالایی قدیمی که ایموجن هیپ کاورش کرده بود. یکهو انگار که ماسک را کشیده باشند از صورتم کنار ، اشکهام راه افتاد.همین جور ناخودآگاه و بدون هیچ تنش لحظه ای ایی، بعد یادم افتاد چقدر تلنبار کردمشان ؛ بودند ، هستند و من فقط دارم راه های فرار مختلف را امتحان میکنم.همیشه...همیشه

+ Thu 12 Apr 2012| 11:52 PM|shiva|
Being 23 feeling ninteen


+ Sun 8 Apr 2012| 1:39 PM|shiva|
دیشب خوابشو دیدم.پیشم بود توی هال خونه ام،همون خونه هه که انعکاس نور لامپ و قرمزی چسبای شیشه ش توی شب فقط بدرد عکس ظاهر کردن میخورد.الان تازه که دارم سرمو برمیگردونم سمت گذشته میفهمم چقدر همه چیز اون خونه هه و هال و شیشه هاش ،غریب و افسرده بود.توی هال نشسته بود کنارم.نور قرمز از موهای بلند موج دارش هاله درست کرده بود.نیم رخش بود توی خواب همش بهم.با من داشت حرف میزد اما نگاش سمتم نبود و چشای درشتش فیکس بود به کاشی های اوپن آشپزخونه م. بش گفتم حالت خوبه ؟مثه همون وقتا گفت تو همیشه انتظار داری آدما به این سوال،یه جواب واقعی و طولانی بدن؛اما عزیزم این سوال فقط یه هنجاره و جوابش نباید حتما راست باشه.گفتم با دوست پسرت خوبی؟گفت آره،نمیخندید هیچی بین این حرفها،بعد هیچی نگفتیم،این سکوته بود تو خوابم واقعا، بعد دوست پسرش زنگ زد زد،یهو لبخند زد برا اولین بار ،مثه همون وقتا دستشو میذاشت جلو دهنش موقع حرف زدن،گفت پیش " یکیم "،آره بابا میشناسیش ،همون دختره که همش قبلنا میومدم پیشش.حالم بد شد،وقتی  از خواب بلند شدم حالم بد بود هنوز. " یکی " من بودم ، همون یکی ای که یک سال تموم زندگی کردیم باهم و یاد گرفتیم چطور میشه از چیزهای کوچیک لذت برد و دلخوش بود به بیرون رفتنهای دونفره ی دخترونه.که وقتی یکی از زندگی نا امید میشه اون یکی بزنه تو گوشش و بیارتش بالا و تموم دپرشنهاشو با یه خرید و هوای خوش یادش ببره." مید نایت پویزن "توی یکی از مهم ترین چپتر زندگی من حضور داشت،وسط اون بریک آپ و اون عاشق شدن طوفانی ...یک حضور یک سال و اندی 24 ساعته ی تمام عیار و یک بودن واقعی به تمام معنا. به من لذت هنگ اوت و شاپینگ و آهنگای شیش و هشت و درد راه رفتن با کفش پاشنه بلند رو یاد داد،بلد نبودم،اونقدر ظریف نبودم که بلد باشم خرید یه تاپ خوش رنگ میتونه زندگی رو تا چند روز هیجان انگیز کنه.یاد گرفتم از چیزهای کوچیک و بی اهمیت زندگی ، یک اتفاق بامزه بسازم.من ناراضی ،عوض شدم و اون زندگی تک و تنهایی " اسپشال " واسم دیگه محال بنظر میومد..حالم خوش بود ؛به همین سادگی...تابستون امسال یهو گم شد،یهو رفت.حداکثر تلنگر عاطفی ای که میتونستم از یه دختر بخورم رو خوردم...الان گاهی میاد ،اینجوری ؛توی خوابام ،وسط آهنگای لیلا ، وسط پاساژ رفتنام با بقیه،وسط درد کفش پاشنه بلند ، وسط عطرای کریستین دیور ، وقت دیدن چهار اثر اسکاول شین روی کانتر کتابفروشی ، وسط سریال فامیلی گای ، وسط زدن رژ منهتن به لبام...

+ Fri 9 Mar 2012| 4:40 PM|shiva|
یه شال پلنگی گرفته بودم واسه مامانه...تا دیدش

گفت : وای این دقیقن رنگ مامانته... تو خودتم سرمه ایه رنگت...سنگین.سخت.میدونستی من آدما رو با رنگ  میبینم؟ ولی  تو از بالا میبینی...از گوشه ی چشم میبینی...از بالا اینقدر نگاه نکن به آدما ؛ یا یه سری موجود بی ارزش کوچیکو میبینی یا تصویر خودتو توی آینه...هیچ چیز جز این نیست...این نگاه با گوشه چشم ،نگاه باز نیست...چشمهات باز نیست...باز کن..بیا پایین..زندگی کن بین مردم.ببین چقدر بدبختن.ببین به چیا راضین.کنار نگیر اینقدر از آدما ؛اینقدر نرو سمت "گروهک " های خودت ،اونایی که " علاقه شون" باهات مشترکه.زندگی بزرگتره این حرفهاست.برو توی دل آدمایی که ازشون بدت میاد ؛اونجا دقیقن جایی که تو قراره یک چیزی یاد بگیری و انسان بهتری شی...اگه تونستی بین مردم باشی اگه تونستی جذبشون کنی آدم درستی بودی...تو نمیخواهی یاد بگیری ،تو میترسی یاد بگیری واسه همین هم چسبیدی به " کتابات " و سرت تو لپ تاپته و نمیخوای واقعیتو لمس کنی .نگاهت رو هنری کن...هنری نگاه کن.هنری نگاه کردن یعنی هیچ چیز رو حدف نکردن ، تو همین الان داری این حذف کردن و نادیده گرفتن رو با آدما ؛مذهب ،فیلمها و همه ی چیزای زندگی ت انجام میدی ...برو توی زندگی عادی ،عوام.برو و جابه جا شو ،بزرگ شو.باید سختی بکشی تا سخت شی.آدمها رو باید تحمل کنی ،حدفشون نکن ؛تحمل کن؛ایرادها و خوبی ها رو ؛صبور باش و ببین...

گفتم : من عمق میخواد دلم...بلد نیستم با کسایی که نقطه مشترک ندارن بام دوستی کنم ،سلام گرم کنم ؛لبخند الکی بزنم...

گفت :داغی ،کله ت باد داره حتی...بعدن میفهمی...که عمق تا یه حدی جواب میده.عمق و حس تنها جواب سوال نیست...وقتی بخواهی تمام سوالاتو و سیگنالای حسی ت رو از حس و عمق آدمه بگیری ؛سرخورده میشی چون میفهمی ؛عمق هاتون همیشه گاهی به طرز عمیقی باهم متفاوته و همینه که توی ذوقت میزنه ، ظاهر هیچ دو نفری مثل هم نیستن چه برسه به عمق هاشون.کم کم یاد میگیری انتظارات رو کم کنی...و برای اینکه از آدمه زده نشی تا " یک " عمقی جلو بری باهاش ؛برای نپاشیدن رابطه از تضادهای عمقتون ،مجبوری عمقه رو برسونی به سطح ،برسونی به مسائل سطحی ؛به غذا خوردی ،چی خوردی؟خوب بود؟به رابطه خودت با  مادرت نگاه کن؟اون تنها رابطه ایه که هیچوقت نا امیدت نکرده ؛همیشه بوده ؛هم عشقش هم دوامش... و بدون اونجاست که برخلاف عقیده ی " الانت" میفهمی عمق " از یک جایی به بعد " از یک زمانی به بعد " اونجاست.توی همین مسائل سطحی ...اونه که ریشه ی رابطه رو زنده نگه میداره اونه که آدمها رو کنار هم نگه میداره...

من؟بعد از رفتنش ؛ناخودآگاه فقط نوشتم که یادم نره چیزایی که گفت رو.که بدونم امشب چه زیرورو شدم...چقدر تحقیر  شدم و همزمان بزرگ.

+ Mon 5 Mar 2012| 2:51 AM|shiva|
Ruth: Nathaniel, what happened to us? We were so in love once
Nathaniel: Life happened to us.we watched each other grow old
Ruth: But we're not old
Nathaniel: Well, technically speaking, I'm as old as I'm ever going to get
Ruth: We were such children when we met. Then we watched those children disappear

Six Feet Under /S01-E09


+ Sat 18 Feb 2012| 8:42 PM|shiva|

همینجور کژوال و بی هوا گفتم یه کسی باید باشه که این ساعته رو براش بخری،اونقدر خوب و پرفکت و بست پرسن- اور- هپن- تو- یو باشه که شک نکنی و بخری براش،تگ قیمت ساعته دو میلیون بود.بحث قیمت یا ساعت یا این ها نیست...من اصلا نگاهم آن طرف نبود،سمت یک افق دور خیالی ناکجایی چیزی بود،پی بوی ساعت مچی چرمی قهوه ای متعلق به دست کسی از سال های دور که یکهو  خورده بود زیر بینی ام...گفت آره.یکی باید باشه؛بعد یکهو که انگار ترسیده باشد گفت :شیوا نکنه منو و تو ده سال دیگه توی همین پوزیشن باشیم و همین دایلوگا رو بگیم باز؟او که مثل من رویایی نبود هیچ وقت ،هیچ وقت جاه طلبی هاش در هیچ مقطع زمانی نکشیده بودش پایین ؛رمانتیک بازی هاش عقبش نینداخته بود از زندگی،هیچ وقت مثل من توی منجلاب رابطه ها گیر نکرده بود و همیشه تمیز و بدون مژهای پایین آمده از اشک و ریمل آمده بود بیرون از رابطه های قبلی و شک هم نکرده بود برای زدن دکمه ی اکزیت آدمهاش.به خاطر همین چیزهایش ست که همیشه ی خدا میترسد از آرزوهای اووریتد و ابرهای دور سر من.من همیشه آدم روزهای کامینگ سونی نیامده بوده ام،روزهایی که هیچ وقت هم ته دلم آمدنشان را نمیخواهد،منظورم این است که کار در یک مطب شیک بی دغدغه ی بیمارستان های دولتی و درآمد نجومی و یک زندگی پر آرامش و بی نگرانی و ریسک را گذاشته ام برای ایستگاه های آخر.آن مرد جنتلمن قد بلند –نو –هو-تو-تریت –ا-لیدی  ا را گذاشته ام برای  بعدترها،؛لم دادن روبه دریا و لیموناد خوردن و "وگ" خواندن با یک دل آرام و بی خبر ؛اپیزود پایانی زندگی من است. الان دلم ،ذره ای نشان رسیدن به این ها را نمیخواهد.این پروسه ی دریمینگ –صرف ست که لذت بی حصری میدهد به من...چه است اسمش؟من همیشه بعد از عمیق ترین شادی های زندگی ام،منظورم آن لحظه هایی ست که تا عمق وجودم،خوشی را حس کردم،من آدم آن لحظه نیستم،من آدم رسیدن به آن لحظه ی اوج نیستم،بلد نیستم با بعدش چه کنم.با "همین؟ " بعدش،با ستل شدگی و هپیلی اور افتر بعدش.من آدم لبالب زندگی کردن در یک منهای آن لحظه ام،من آدم نرسیده به آنم.من آرتیست ایم که عاشق نقاشی پرتره ی زن روبروی خویش ست.

+ Wed 15 Feb 2012| 12:17 PM|shiva|
دیروز بم گفت شیوا هیچ کسو جز خودت دوست نداشته باش.هیچ کیو...ته تهش همه بهت آسیب میزنن،باید بلد باشی دل کندن رو... این دایلوگ بی رحمانه رو بم یه سال پیش میگفتن ،میگفتم ناک ایت آف؛اما الان سرمو میندازم پایین که آره ؛که چقدر راست میگی تو،که چقدر خلاف نیچر منه ؛اما آی ویل ترای...

+ Tue 31 Jan 2012| 7:26 AM|shiva|
از این موج قبل از اسکار بدم میاد،دیدن پشت سر هم فیلمای نامینیتد که چی ؟فقط دیده باشی که عقب نیوفتی،دو سال دیگه همچین بلایی سر فیلمها نمیارم ،بر خلاف همه دوباره نشستم به سیکس فیت آندر دیدن تو تنهاییام،دوست دارم دوباره این تنهاییه رو،ازون تنهایی های خوب ،ازونا که خودت کافیه خودتی ،خودت بسی برا خودت.

+ Thu 26 Jan 2012| 2:5 PM|shiva|
  باید کسی باشد که به تو بفهماند که بعضی بوسه ها فرق دارند ،بعضی بوسه ها جان آدم را میکشند بیرون ،بعضی بوسه ها همه چیز را میگویند ،تمام چیزهایی که دهانت عادت نکرده به گفتنشان.باید کسی باشد که بفهماند به تو ، نگاه ها معنی دارند ،تک تکشان ... نگاه ها همه چیزند گاهی.باید کسی باشد که از سطح گفتن بگذری با او و بفهمی حتی دستها هم بلدند ساعتها حرف بزنند،باید کسی باشد که اینها را یادت بدهد.باید کسی باشد که بچشاندشان به تو؛بعد اگر خواست برود، بروی ...  

+ Sun 22 Jan 2012| 3:31 PM|shiva|
the sound is fading in my ears

and i can't believe

i've lasted all these years

+ Sat 21 Jan 2012| 3:59 PM|shiva|
اونقدر فکر داری که دیگه به هیچ چیز فکر نمیکنی ،یک لیبل فکر-فری چسبوندن به پیشونیت و عملن هیچ چیز تو ذهنت نمیگذره یعنی اونقدر هست اونقدر بلاکه که هیچ الکتریسته ای رو نمیگذرونی از جلو چشات،جدیدترهاست که فهمیدم همچین بلایی سرم اومده ؛اونقدر فکر دارم که دارم ازشون دیوانه وار فرار میکنم.فرویده هم نشسته رو صندلی لق لقوی چوبی شو ،سیگار برگشو خرت خرت میکشه و سرشو تکون میده که یعنی آی تولد یو سو ،کید!

+ Sat 7 Jan 2012| 11:12 PM|shiva|
تازه فهمیدم مودم که عوض میشه ،بدون اینکه حواسم باشه لاکی که میزنم به ناخنم ،سینک غریبی داره با حس و حالم...بعد همیشه الان که فلش بک میزنم ؛تو هر اپیزودی از زندگیم تا بوده همین بوده ...

+ Thu 5 Jan 2012| 11:5 PM|shiva|
یک چیزی ام مثل  اّهنگای دهه ی نود سونیک یوث ،مثل نو کامپیوتر ریدیوهد،مثل هوموجنیک بیورک،مثل صدای ناندار پیریای جوآن بائز،مثل مومنت آو سورندر یو تو،مثل اوپنیگ من هو سولد د ورلد نیروانا...

+ Wed 4 Jan 2012| 3:26 AM|shiva|
دختری که اینجاست تنهاست.یک جور تنهایی تعریف نشده ی لعنتی را با خودش میکشد همه جا.دختری که اینجاست خودش هم نمیداند چه مرگش ست اما یک فضای خالی بزرگ وهم آوری را مدام خواب میبیند.دختری که اینجاست حتی دیگر نوشتن هم بلد نیست.همه چیزش شده یک وقت دیگر.دختری که اینجاست بدجور حوصله ش سر رفته.دختری که اینجاست دلش میخواهد یک نفر شانه هاش را آنقدر تکان دهد تا "جواب" را مابین تکان خوردن ها پیدا کند و بگوید فهمیدم و بعد برود.دختری که اینجاست آرام نمیگیرد.دختری که اینجاست همه چیزش را گم کرده ست.دختری که اینجاست حتی سودای عشق هم در سرش نیست.همه چیز آنقدر برایش دست یافتتی ست که خودش مانده و دنیای بی آرزوش.

پ.ن: شدم مثه این وبلاگ نویسای زرد که هی دپ میزنن فقط فرقم اینه که قالب بلاگم مشکی نیست.رسمن میزربل شدگی م رو اعلام میکنم.

+ Tue 3 Jan 2012| 0:35 AM|shiva|
بم گفت گند زدی شیوا...تو کی با من اینجور حرف میزدی آخه؟تو کی نازکتر از گل بمن گفته بودی؟تو کی لحنت با من لبخند نداشت آخه؟من گریه کردم تو هیچی نگفتی...داد زدی فقط و من ترسیدم بمیرم وقتی میگی خدافظ،سریع گفتم خدافظ بدون اینکه بشنوم چی میگه قطع کردم که نمیرم فقط  از لحنش.بیست دقه ای بیشتر ایستادم فریز وسط اتاق ،براش تکست زدم دوست داشتم تو بغلت سیر گریه میکردم بعدم خدافظی ،ننوشتم چه خدافظی ای ؛اما از سرم گذشت یه لحظه و من کی سوسایدیکال بودم تو عمرم ،اولین چیزی که جلو چشمم بود اتوم بود ،میخواستم خردش کنم رو سرم  ،تو نمیفهمی این خواستن چقدر ترسناکه ،انگار یه لحظه دنیا رو دویدم و تا تهشو دیدم؛نخواستم بیشتر یه لحظه ؛دلم جلو رفتن بیشتر از اینو نمیخواست.یهو پروپرانولای صورتی رو یکی یکی دراوردم از کاور،کدئین و ادالت کلد ها رو هم ،همه شو ریختم توی لیوان.گفتم میخورم دیگه هم هیچی نمیفهمم.بعد یاد مامانم افتادم.افتادم رو تخت.زنگ زدم بش، گفت سلام خوبی مامان؟گفتم :عالی ، تو خوبی؟

 

+ Sat 31 Dec 2011| 8:2 PM|shiva|
time you enjoyed wasting, was not wasted

John Lennon 1940-1980

آن بیلیوبل ولی یک همچین چیزایی ایم الان یعنی بخدا.

+ Thu 29 Dec 2011| 2:26 AM|shiva|
گیجی معرکه ای گرفتم تازگی ها ،مثل همان ها که وقت زیاد سیگار کشیدن میگیری.دلم برای این شیوائه تنگ شده بود.اون خانوم دریم-لس رو فرستادم مرخصی.الان خود خودم.

+ Sun 25 Dec 2011| 3:31 PM|shiva|
وقتی پیش خودم لو میرم که برمیدارم تنها و خوشال، میرم دورترین سوپرمارکت دوروبرم و فقط یه دونه اپل جوس سایز کوچیک میگیرم و میام...

+ Fri 23 Dec 2011| 10:11 PM|shiva|

you made my day,cutie


+ Wed 21 Dec 2011| 7:55 PM|shiva|
آلبوم بیست و یک آدل با من کاری کرد که ماهاست هیچ آلبومی نتوانسته بکند.خانم آدل باعث شد ده ها سال بعد که توی کافه ای جایی ،شنیدم تراک هاش را ،بلافاصله حسهای الان توم زنده شود و لبخند بزنم و بگویم این مال بیست و دو سالگی هام بود مال پاییز نودم.آهنگهای این آلبوم حالشان خوب نیست،زخمهاشان خوب نشده و مثل صدای زخمت خواننده شان بی رحم اند و عاری از ظرافت و پر از صراحت .شعرهای این آلبوم یک جورهایی شکننده اند و یک جورهایی بی نظیرند و من مطمئنم خانم آدل وقت خواندن این شعرها ،وقت هایی که دلش میخواسته عشقش را بیندازد توی آتش ،همزمان دلش میخواسته بکشدش بیرون از شعله ها.مطمئنم وقت ضبط این آهنگها وقتهایی که داد میزده که دیگر مثل گذشته ها نیست و قوی شده ،همزمان چشمهاش پر بوده از اشک.اجرای لایو سام وان لایک یو اش را شنیده اید؟" نور مایند " گفتنش داغ دل آدم را تازه میکند و " اولد فرند " ش را که میکشد روی نت ها ،معلوم ست یک بغضی هست آن وسط های کلمه و به روی خودش نمیآورد ...اصلن دلت میخواهد بایستی و هم خوانی کنی باهاش سرپا ،اینجور پر شور و ایموشنال میشوی یعنی ،یک جور غمگینی منظورم ست ،یک اجرای غمگین و دردناک منظورم ست.این آلبوم پر از اسکار ست،تر و تمیز و مرتب نیست،بهم ریخته و عاشق ست ،درمانده ست ،بلند پرواز و به آخر خط رسیده ست...جایی در زندگی تان که همچین حسی گریبانتان را گرفت ،تراک به تراکش را گوش کنید. 

Adele/someone like you/live at Brits Awards

+ Sat 17 Dec 2011| 10:4 PM|shiva|