If we live our lives the right way then everything we do can become a work of art

هیچ چیز مرا تکان نمیدهد  نقطه...

+ Fri 20 Jun 2014| 10:7 PM|shiva| |
وقتی نمینویسی یعنی مردی.چشمهاتو باز کن.زنده شو.
+ Sun 1 Jun 2014| 4:13 AM|shiva| |
تو در تصورات من ، زیبا بودی ، زیباتر از آنچه واقعا هستی ،زیباتر از آنچه آینه ها نشانت میدهند.

+ Sat 19 Apr 2014| 8:33 PM|shiva| |
قبل از مردن،آخرین لحظه ی زندگی،آخرین فکر توی سرت را فرشته ات مینویسد روی کاغذ و میچسباند به شست پات.بعد مینشینند میخندند آن بالا که مال کدام حسرت بار تر است.جدن.

+ Sat 19 Apr 2014| 3:24 AM|shiva| |
توی تاکسی نشستم،از پل میرداماد به سمت ولیعصر که میاد پایین ،توی اون شیب پل و نور  آفتاب که مستقیم میخوره تو صورت،چشامو تنگ میکنم جوری که فقط نور باشه.بعد فکر میکنم که این چه مثه پل بروکلین میشه،اونجا که تو فیلمها وقتی شلوغی پل هه رو نشون میدن ... که یعنی رسیدی...

+ Mon 14 Apr 2014| 0:43 AM|shiva| |
نشستی روی مبل ،با فروهر کادو گرفته ی توی گردنت بازی میکنی،موها را بلوندتر کرده ای دیروز،ناخنها را صورتی تر ،انگار به استقبال 25 سالگی رفته باشی،انگار که منتظرش باشی،انگار که این 25 سالگی یک خانم موقر خوش روی پر از خارق العادگی باشد.همه ی افسردگی قبل از تولد هم پشت سرگذاشته ای.بیشتر دردهات هم حس نمی کنی دیگر.ای خانم یک ربع قرن بودگی ،من را خوش بخت و سرحال و آدری هپبورن و خوش بین و با سیاست و تدبیر و از سنگ بگردان.درام ها و حوادث توی سرم را کم کن و کمکم کن کمتر از آدمهای منفور،متنفرم باشم و بیشتر آدمهایی که یک درصد هم خاصیت دوست داشته شوندگی دارند را دوست بدارم.کمکم کن دوستهای خوب و نابم بیشتر،فیلمهای خوب دورم متزاید تر،اتفاقات لبخند به لب بیار زندگیم فراوان باشد.از تغییرات نرم تنانه آرام آرام این 25 سال راضیم.از خیلی از خاطراتم با آدمها ناراضیم،خیلی از آدمها آزارم داده اند و مثل فیلمها گاهی فکر کشتنشان ولم نمیکند ،کمکم کن آدمهای دوروبرم خوب غیر بیمار و اهل خودم باشند و من را همین جور که هستم دوست داشته باشند.کمکم کن کمک حال آدمهای مهربان غیر حسود خوش قلب دنیا باشم و ذره ای دنیا را بهتر کنم.بیشتر بنویسم و داستانهای نگفته ی تو سرم را کامل کنم. کمکم کن صداقت افراطی ام لاقل توی محیط بیمارستان بلای جانم نشود.بیا بنشین روی قالی،عینکت را بردار،من هم مینشینم پایین مبل چهار زانو و پر از ندانستن.چمدانت را باز کن و برایم قصه بگو.

این متن کاملا متناسب افراد 3-6 سال است .مرسی.

+ Fri 28 Mar 2014| 12:23 PM|shiva| |
مرد شعفی عجیب برای زندگی داشت.عاشق تمام رنگها و نورها و نگاتیوها بود.بعدها وقت اشکها و فلاکتها یاد مرد می افتاد گاه گاه.که اگر او بود چه میکرد.چطور خودش را از حجم غلیظ رنج ،مغرورانه بالا می کشید.چطور همه چیز را فراموش میکرد که به تکرار درد نیوفتد.هرجا بغض جلوی حرف زدنش را میگرفت به خنده ی بازیگوشانه ی مرد فکر میکرد.به راه کارهای فرار و میانبرهای کوتاه مدتش.توی ذهنش میخواست هیچ وقت از او نبازد حتی توی حس خوشبختی.انگار مرد هنوز بود و میدید .
+ Sun 23 Mar 2014| 6:43 PM|shiva| |
راستش دارم نگاه میکنم به نوشته های قبلیم.دلم میسوزه واسه این جسیکا دی درونی که دارم.دوست دارم هی قبلن هامو بخونم دست بکشم رو سر خودم و هی بگم آخی ،عزیزم،رقیق القلب من.لطیف نرم سانتی مانتال من.از همه چیز درام میکر من.اصلا باید بعنوان تایپ -درام-رایتر بزارنت رو اوپن آشپزخونه، میکس کنن اتفاقات روز رو بعد بدن تو بنویسی بس که گل من گلی مینویسی تو.
+ Sun 23 Mar 2014| 4:30 AM|shiva| |
اصلن شاید امیدوار بودن تحت هر شرایطی ،خصلت توست.اصلا شاید تو آدم "با وجود این ها"یی ،اصلا شاید هپی اندینگ همین باشد همین روح زخم و زیلی که همیشه با اینکه میداند تا افسردگی ماژور فاصله ای ندارد ،میخندد و سعی میکند در همه حال بامزه جلوه کند و دختر سوییت جمع باشد.شاید همین دخترک مو بلوند توی آینه ست که برمیدارد ساعت دوازده شب در اوج اشک،موها را جمع میکند پشت سر،ناخن ها را بژ میکند و رژ قرمز میزند انگار که بخواهد برود به یک مهمانی پر از مادربزرگ .دستها را روی میز آرایش گره میکند و چند بار باز و بسته میکند،مادر که صدایش میزند،رو به آینه چشمها را میفشارد،لبخندش را صاف و صوف میکند و سرش را برمیگرداند که یعنی بله.آمدم.شاید پایان خوش همین است.

پ.ن:دیگه کامنتها رو باز میذارم.حوصله ی هر بار ادیت شیوه ی نظرخواهی بلاگفا رو ندارم.بای دیفالت هم که نمیکنه هیچی رو.دیگه حس میکنم هر بار کامنتها رو بستن خیلی ویرده.

+ Sun 23 Mar 2014| 4:22 AM|shiva| |
هوای ملس ،مامان ، ماهی قرمز ، بوی پیراشکی داغ ، بارون ریزه ،شب عید.درد هست اما یادم نیست ؛همه چی خوبه.همه چی.
+ Wed 19 Mar 2014| 10:9 PM|shiva| |
Start over

+ Wed 19 Mar 2014| 2:41 PM|shiva|
گوگوش میخواند "قد آغوش منی ،نه زیادی ،نه کمی"...خیره مانده ام به برفها،پشت بالکن.مکث میکنم.سرم را برمیگردانم و آهنگ را عقب میزنم تا باز ازینجا شروع به خواندن کند.بعد فکر میکنم چقدر درست ،چقدر خلاصه شعر مینویسند بعضی شاعرها.باید موجز بود توی کلام.اثرش بیشتر است.فرآیندهای دیدگاهی ذهن را قطعی تر ،میسازد و تخریب میکند.بعد فکر کردم چقدر اینجور باید باشد برایت.نه زیاد باشد نه کم.قدر خودت.میدانی؟زیادتر باشد،احساساست عجیب میشود راجع به خودت،حقیر میکنی خودت را.کم که باشد خسته میشوی از همه ی زندگی و میخواهی از افسردگی بمیری.معیار تعیین نمیکنم برای "قد آغوش بودن".معیاری ندارم درواقع.نمیدانم قد آغوش بودن صرفا یک عبارت شاعرانه ست یا شاعر تجربه اش کرده است مثلا.هرچه هست آدمت را قدر آغوشت انتخاب کن با دو اینچ مثبت و منفی.

+ Wed 5 Feb 2014| 2:57 AM|shiva|

دیگر نمیخواهم فرار کنم از تو ،‌‌ دختری که بعد از تو دنیا را دید حاصل تو و خودش بود . دیگر سعی نمیکنم تو را بکنم از خودم . در بیاورم چیزهایی که یادم دادی را ، نه دیگر . پذیرفتم که قرار است آدمها بیایند و تکه ای از خودشان را جا بگذارند تویت . درشان نیاور . بگذار بماند و بهترت کند . میدانم که هستی ، نور تابید به من از یک جاهایی توی حرفهات و بعد من دیگر راستش همیشه میتابیدم از آن وقت . همیشه انرژی داشتم برای همه چیز ، برای دیدن ، برای شنیدن ، برای خواندن ذهن آدمها ؛ ­­­­­­­­تو بودی اولش اما بعد از یک جاهایی چیز پیچیده ی غلیظ پر از رازی متولد شد توی من که خودت هم رازهایش را نمیدانستی . میخواهم بگویم وقتی میخندم به حرفهای دوستم ، وقتی تشویق میکنم کسی را ، وقتی توی صدایم پر از انگیزه و لحن سرخوش است ، صدایت را میشنوم تویم ، وقتی میخواهم از همه چیز عشق بکشم بیرون میدانم تو بودی مسببش ، میدانم آنوقتها ، که هستی توم ،میدانم کی صدای توست کی صدای خودم . میدانم آن تاریکخانه ی غم انگیز که شبها پوستم را میشکافد و راه میرود توی خانه ؛ خودمم و آن کسی که خورشید را توی قلبش حس میکند حوالی 11 صبح ، تویی . که بخاطر توست که اینجور نور دارم توم . حواسم هست که تمام شد و رفتی اما ماندی و من تویم پر از چراغ های نورانی شد . من کمی حالم خوب نیست . اما میخواهم بگویم هنوز وجود لعنتی م پر از امید و اشک و نور و اکلیل و مرگ و رنگ قرمز خوش رنگ است‌‌‌ ‌. ‌‌‌‌هایبردی که منم ، که دوستش دارم دیگر . مثل راسل کروی ذهن زیبا که آدمهای تویش را میشناخت دیگر ، که میدانست کنارش راه میروند اما لبخند زد و در آغوششان گرفت و پشت کرد بهشان و موفق شد . دارم از تضاد انرژی های کشنده ی تویم حرف میزنم که دارند دیوانه ام میکنند و عاشقم میکنند و تخریبم میکند . من دیگر بلدم با سوزن رگهایم را در بیاورم بیرون از تنم و با عشق دانه دانه بنشانمشان باز سرجای خودشان . بلدم خط نفرت و عشق نداشته باشم که از یک جایی عشق بعد نفرت ، بلدم هر دو را داشته باشم توم به همه چیز ، بلدم از یک چیز عقم بگیرد و عاشقش باشم همزمان . در مورد آدمها ، فیلمها ، موسیقی ها ، همه چیز و همه کس . مرزی ندارم دیگر برای حسهای منفی و مثبت ، تکان زنده ی هر دوتاشان را حس میکنند توم ، میخورند بهم بال بال زنان و من ناباورانه میبینم که متلاشی نشده ام هنوز . نمرده ام عوضش شکل میگرم دائم ، مثل آدمها بین زندگی های تناسخی شان . مثل گوشت از تازگی تا فساد ، مثل کرم ابریشم تا پروانه . فهمیده ام همانقدر که  گاهی دیوانه میشوم و میتوانم نقشه بکشم که چطور بکشم خودم را قبل از سی سالگی ، بلدم تمام خوشی ها را یکجا از نفرتها بکشم بیرون و بغلشان کنم . اینکه اشکهام معنی درد نمیدهد خیلی وقتها ، اشکهام وقت ریختن گاهی از فرط خوشحالی و هیجان مفرط ست و گاهی از فرط مرگ . میدانم دیگر پوستم نمیترکد از این همه درد و خوشی ، صدای تو را میشناسم توم ، عوض شده ، دورگه شده و دیگر مردانه نیست . دارم به یک صدا میرسم توم . صدایم را دارم پیدا میکنم . دارم بزرگ میشوم .

+ Wed 29 Jan 2014| 3:58 AM|shiva|
سیدنی فیلم american hustle مرا امیدوار کرد به زندگی.نمیتوانم بنویسم که چرا.چرایی اش را باید بردارم از نوزده سالگی وام بگیرم و بعدترهاش.اما جایی از وجودم ،همیشه میخواسته مثل او باشد.زنی که برای عشق هرکاری میکند و خب حقیقتن دیوانه است. مرد دیگر فیلم را تا پای التماس میکشاند اما باهاش نمیخوابد نه که جذاب نیست مرد برایش چون که دوستش ندارد.همیشه همه بهم گفته اند که اینطور بودن خوب نیست.اینطور محصور بودن،دیالوگهاشان توی ذهنم است الان و یادم افتاد  آن وقتها فکر کردم این جور مونوگوم فکر کردن چقدر عقب افتاده ست و ایده ام راجبش چقدر حوصله سر بر.و فکر میکنم با وجود همه ی این حرفها، همیشه خواسته ام مثل سیدنی باشم.عنان همه ی غریزه هام را بگیرم توی دستهام و نگذارم کسی غیر از یک نفر آن به دست بگیرد.با هم بودن ،آن جور با هم بودن و پشت هم را داشتن،مرا مست کرد اصلا موقع فیلم.دو نفر و یک نفر بودن ،کاملا حرف از نقشه و رابطه و آدم های دیگر است اینجا.دو نفری که توی جمع های دیگر ،وقتی با آدمهای دیگرند هم؛همدیگر را زیر سوال نمیبرند ، هم را نابود نمیکنند و تا آخرش باهمند.تا آخر ماجرایی که باید باشد تا آخر مشکلات و دردها.آن تعریف کردنهای دو جانبه ی اول فیلم که اروین و سیدنی کردند از هم ،آن چیزی که توی وجودشان از هم بود ،آن مرا کشت.که میشود اینجور بود و مثل بقیه زوجهای توی دنیا نشد که برای بقیه از مشکلاتشان میگویند یا از ایرادات پارتنرشان نه که ایراد ندارد آن طرف اصلا.برای اینکه که یک عهد نانوشته ست بین آنها ،یک عهد ناگفته،یک پایش ایستادن نادیده،که آن دو نفر آدم همند و توی این دنیا آدم هم بودن خیلی خیلی کم یاب ست و وقت سست بودن ها و متنفر بودنها و عصباینت ها هم این باهم بودن از نفس نمی افتند کم رنگ نمیشود هیچ وقت.منظورم این است آدم های واقعی هر کسی اگر بروند هم برگشت دارند همیشه.یک جور خاصیت دائمی دارند ،ابدی ند برای هم.
+ Tue 28 Jan 2014| 2:35 AM|shiva|
رد فشار انگشتهایشان روی گردنم مانده ،سرخ شده ،تا مرز خفه گی رفته ام هربار و چشمهایم سیاهی رفته اند ،بعد وقتی فکر کرذم "دیگه مردم " دستها را برمیداشتند و من دست به گردن ، می افتادم زمین و چند فصل میگذشت تا دوباره بلند میشدم و دوباره دستهابشان دور گلویم حلقه میخورد.
+ Mon 20 Jan 2014| 3:27 PM|shiva| |
غمها که زیاد شوند ،مثل آدمها،فراموششان میکنی،بشان بی توجهی میکنی ،زیادند غمها پس انتخابشان میکنی ،حواست هست کی به کدامشان فکر کنی.الان وقت غم-خوردن کدام باشد.الان بروی سر فرصت سراغ کدام کتگوری.مثلا غمهای عزیز کرده ی دوست داشتنی ات توی یک دسته برای شبها قبل خواب که کمی قلبت فشرده شود و یادت بیاد زیاد هم خوشبخت نیستی ،غمهای روزهای تعطیل یک دسته،غمهای جلوی آینه ای -ظاهری یک دسته ،غمهای فصلی یک دسته ،غمهای دردناک تاریک برای وقتهای پی-ام-اس ،غمهای کودکی یک دسته،غمهای تاپ تن عذاب آور برای وقت هایی که افتاده ای توی سرازیری زنجیره ی تکرار غمهای قبلی و تجربه ی اپیزودهای دپرشن عمیق و البته برای وقتهایی که به سرت میزند  خود را از روی پل پرت کنی توی دریا و اینها.غمها که زیاد شوند باید خیلی هاشان را بیندازی دور،غمهایی که توی چشم نمی آیند یا بدرد نوشتن نمیخورند را خط میزنیم.به دسته ی غمهای متفرقه که اصلا نباید فکر کنی چون وقت نیست و به بقیه شان نمیرسیم.غمها که زیاد میشوند،اضافی میشوند ،بدرد نخور میشوند، کم بنظر میرسند.خوراک مناسبی برای گریه و مالیخولیا نیستند.خون انسان پر از غم شده و تولرانس غمناکی پیدا کرده به این همه غم.کم کم دوز غمها را باید بالا ببری تا اشکت دربیاید و متاثر شوی ازشان.باید دردها مهلک تر باشند،ضربه ها کاری تر ،زخمها سر باز تر.سال به سال غمها پیش چشمت حقیرتر جلوه میکنند .عزیزم به غمهای مرگبار تری احتیاج داری برای زنده ماندن و شکایت کردن و غر زدن و نوشتن.بردار وقت سی سالگی به اینجا نگاه بینداز ،خانوم محترم،ببین ،ازین غمها کدامشان تا آن موقع سوروایو کرده اند و تا سی سالگی ات پیش رفته ند و توی عمیق ترین شادی ها،کنارت مانده اند.آنها،آنها،آنها، جنس توئند.غمهای واقعی توئند.

+ Sun 19 Jan 2014| 8:13 AM|shiva|

راستش همیشه به خود-جوش بودن تعاملات معتقد بوده ام.کلا به نظرم رابطه چیز غریزی است.همین چیزی که آقای سین فکر میکرد راجع به کشش بین من و او. حرف همیشه زیر یک خط بخصوصی بود بین ما.بعد فکر میکنم که حرف چیز مهمی است.تلقین.چون من کلا اولیت مسائل برایم مشخص است.اولیت ها را گم میکنم با تلقین آدمها.تلقین ادمها شکل مکانیکی پیش پا افتاده ی تلقین کریستوفر نولان ست در اصل قدرت هر دوتاشان طی مدت طولانی مساوی خواهد بود  و دقیقن اگر فکر میکنید انسانها با تلقین به فکر فرو نمیروند بدانید که جایی،تو بگو 5 ماه بعد وسط کوه آلپ با دوستانش، زیر سوسوی ستاره های کویر یزد، هنگام زل زدن به آسمان در کیسه خواب در جنگل های شمال،یاد حرفهای تلقینانه شما خواهد افتاد و کمی، ولو چند ثانیه به شما و کلام آن روزتان فکر خواهند کرد.من یک ویژگی بدی دارم راجع به خودم،تلقین بد-سازی خودم به آدمها.نیوشا گفت این را بم و من یادم افتاد من چقدر زیاد این کار را میکنم و میخواستم بگویم چقدر اشتباست اعمال نکردن این اشتباه(!) توی رابطه ها.همیشه از کسی که وجه تلقینی اش بیشتر از من بود شکست خورده ام و عاشقش شده ام یا وفادارش مانده ام از آن آدمها که همیشه می دانی هستند و به اصلاح کیپر توئند.بعد فکر میکنم این ویژگی نان-کیپر بودن ذاتی ،به خودی خود باعث میشود تویی که نمیدانی کیپری یا نان-کیپر؛ کیپر آن آدم نان-کیپر شوی،تو خانگی اش شوی.تو نتوانی مقاومت کنی.من میگویم تو انتخاب کن قرار است کدامشان باشی،هرکدام.قبلش انتخاب کن اما تا بعدش غافلگیر حرکات و سنوات خودت در قبال آن آدم نشوی.چون بطرز تمسخر آمیزی آینده آن چیزی خواهد شد که تو طرحش را ریخته ای.حرفم فمنیستی نیست اصلا.حرفم پی نقش هاست.در مورد رلی که میخواهی توی رابطه بازی کنی.راستش همین لحظه دارم اینها را مینویسم و متوجه شده ام هیچگاه اینطور قطعی نقشهام را پیش از پیش توی تعاملاتم تعیین نکرده ام.راجع به اقتدار آقای سین میخواهم حرف بزنم.اقتداری که من 2 سال فال نشده را فال کرد-با شدتش کاری ندارم-دارم میگویم اقتدار نه به معنی کلمه به معنی اقتدار در مورد نقشی که میخواهی توی رابطه بازی کنی چقدر واقعا بدردبخور است.سنگها را میچینی و تو میبینی آدم مقابل چطور سنگهاش از دستش می افتد و میبازد.آنقدر طرح بردنت را میخوانی توی گوشش که باورش میشود.این آدم باخته منم توی رابطه ی آقای سین.آقای سین آدم متوسط با جذابیت متوسط ظاهری ست.آقای سین از همان ابتدا توی گوش من خواند که حتما  عاشقش خواهم شد.تو چه میکنی؟میخندی طبعن که تو کجا من کجا؟من را چه به تو.فلان من هم نیستی.دارم از مسخرگی  طرح تلقین این آدم حرف میزنم که  رو بودنش باعث شد بازی را یاد بگیرم و الان ازش بنویسم انگار که دستورالمعل منوآل نصب تلویزیون را بنویسند.بعد ماجرا یک جایی برعکس میشود.مثلا خیره شده ای بهش و میخندی یکهو خنده روی لبت خشک میشود که اوه دارد ازش خوشت میاید.دانه های تلقین توی ذهنت کاشته شد و دارد کل بدنت را میگیرد،قلبت را عزیزم.هرچه.توی رابطه کاری توی  رابطه بنفشال هرچه.دارم میگویم طرح آنقدر شفاف بود که یک چیز بعد از یک هفته گریه برایم داشت:انتخاب کنم قبل از هر رابطه ای نقشم چه باشد...

+ Fri 17 Jan 2014| 3:24 AM|shiva|
یاد میگیرم از آدمها رفتار کردن را.که همه چیز فقط دانش و استعداد و روح پاک نیست.کل چیز شاید همین باشد و همین نیست که Attitude است عزیزم.که من اصلا با این رفتارها یک جایی سرم داغ شد که خودم چقدر اشتباه کرده ام توی زندگیم با مردهایی که دوستشان داشتم و چطور از دستشان دادم.باید بازی کنی.که دیگر کسی اینرا-که صداقت مهمترین اصل رابطه نیست- کنار گوشم نجوا کند نمیگویم چه غلط،چه کدر چه غیر انسانی.صداقت را آدم نباید بنشاند صندلی اول توی رابطه ها که اصلا کسی اینرا بگوید میزنم توی دهنش ! با گوشت و خون فهمیدم که چرا و چطور و به چه خاطر نباید بنشانیم صداقت را وی-آی -پی.که صداقت هم مهره ای ست مثل بقیه مهره ها،باید بیاید توی بازی اما نه هر وقتی.لایقش نیستند آدمها-شامل خودم-.بعضی حلقه های گمشده رابطه هام برایم پیدا شد.انگار چند تا از کهکشان هام "اسم" دار شد و فهمیدم که توم چه خبر بود و اشکال از کجا بود کلا.تکان خورده ام .دقیقا تکان خورده ام از وقایع این چند روز چون رسیدم به الگوی رفتاری آنتی تز خودم.آدم "تز خودم" آنقدر توی ذوق زن بود که فهمیدم خیلی از چیزها چرا کار نکرده اند توی زندگیم.امروز همه چیز به طرز دردناکی روشن و شفاف است همه ی گذشته.راستش انگار کلید تمام تقصیرها و اشتباه ها را هم میشود به گردنش انداخت.فهمیدم به داشتن صداقت نباید بالید.راستش صداقت یک مزیت نیست در بهترین حالت یک ویژگی ست. فردا روز دیگری ست حتما.فردا آدم دیگری هستم قطعا.نه آدم بهتری لزوما،آدم کار-بلد-تری.


+ Fri 17 Jan 2014| 1:21 AM|shiva|
الف ها را یکی یکی بگذار زیر بینی ام ...

+ Wed 15 Jan 2014| 10:4 PM|shiva|
پر از عشق و ناامیدی ام . نفرت نیست. ترس نیست.عجیب است که عشق و مرگ ،تویم ، دارند مسابقه می دهند؟عجیب است اگر کسی دست مرا بگیرد وقتی که ایستاده ام لب پرتگاه و بهم بگوید عشق دارد ازش میزند بیرون ،من قید خودکشی را بزنم؟توی کدام مصمم ترم؟عشق یا مرگ؟لبریزم از مرگ،لبریزم از زندگی.دلم میخواهد روی علفها دراز بکشم و غلت بزنم.دلم میخواهد بخوابم و دیگر بلند نشوم.دلم لبریز از حس خوب به آدمهاست دلم میخواهد دیگر نبینمشان.از رویا خسته شده ام.ازینکه نهایت ندارد.از کلمه ها متنفرم که میچرخند و نوشته میشوند و به هیج کجا نمیرسند به هیچ کجا نمیرسانندم.حد و مرز میخواهم که اینجا تمام شد ،که اینجا تمام میشود و دیگر رنج نمیکشی.یکجایی از زندگی ات دیگر رنج نمیکشی.کجاست آنجا؟نشانم بده حتی اگر سی سال دیگر باشد،نشانم بده تا حالم بهتر شود.نمیخواهم زنی غمگین باشم.نمیخواهم فکرهام مثل زنهای باهوش بی جان ادبیات باشد.میدانی؟غریب است به ته خط برسی با اینکه میدانستی که میشد ذره ذره جلویش را بگیری،جلوی دیوانه شدن را...باید باشد کسی که تمام این ناامیدی ها را با امیدهایش بلیسد از تنت.باید کسی باشد برای وقتهایی که مسمومی.برای وقتهایی که خونت دیگر قرمز نیست و سیاه شده.باید باشد کسی که جای نیش اهریمن زشت توت را بمکد و نجاتت دهد از خودت

+ Sun 12 Jan 2014| 2:30 AM|shiva|
در معدن زغال ، دنبال طلا گشتن...عزیزم این کاری است که تو میکنی...همیشه...
+ Wed 1 Jan 2014| 2:7 AM|shiva|
بعدها مفصل راجع به صدا مینویسم.صدای آدمها که گاه ، آدم را می اندازد توی سرازیری تپش های قلب و هیجان های ناگهانی و دوست داشتن آدم آن صدا حتی. صدا آدم را گیر می اندازد ، بعضی صداها برایت آشنایند ، گویی سالها پیش ، وقت بچگی هات آهنگ عاشقانه ای را خوانده باشند دم گوش ت .حتی اگر آن آدم را نشناخته باشی ، زیر و بم صدایش را بلدی و فکر میکنی زیر و بم صاحب-صدا را بلدی که نیستی ،که اصلا آدم های صدای خوش -دار، آدمهای خوبی نیستند لزوما،گرمای درون صاحب-صدا چه ربطی به گرمای صدای حنجره اش دارد اصلا؟حواست باشد گول صداها را نخوری ،آدمهایی که توی صدایشان یک سمفونی جاز رمانتیک پنهان دارند ،آدمهای رمانتیک تو نمیشوند عزیزم.به صدایشان گوش بده ، صدایشان را دوست داشته باش اما خوش بین نباش راجع به روحشان .در این حد که یادت بیوفتد بازیگرها لزوما آدمهای خوبی نیستند،حتی شاید پل نیومن هم مرد خوبی نبود برای جوآن وود  و مدام پنهان از چشم دوربین کتکش میزد.میدانی؟در این حد بدبین باشد راجع به انعکاس آدمها از بیرون...

+ Sun 29 Dec 2013| 3:0 PM|shiva|
از خواب نیمه شب بیدارش کرده ای ، خواب آلود جواب میدهد،بعد برمیداری باز از ماجرای خسته کننده ی خودت و طرف میگویی برای بار هزارم ، برای بار هزار گوش میکند و آرام همه چیز را برایت باز میکند،همه ی احتمال ها را ،همه ی چیزهایی که قرار بود بشوند و نشدند و برعکس ،کم کم سرحال میشود جوری که حس میکنی اصلا الان پای گاز است و دارد چای دم میکند برای خودش و همینجور برایت حرف میزند.فک میکنی اوه چه تازه شدی،چقدر اینها را نیاز داشتی که دقیقا تمامش کنی،چقدر آینه ها را برایت پاک کرد و همه چیز را برایت تصویر کرد .بعد فکر میکنی همیشه اپیزودهای رابطه ها قرار نیست آرام آرام تغییر کنند،گاهی یک تکان کوچک همه چیز را میبرد یک سطح بالاتر.گاهی یک ساعت تلفن حرف زدن باهاش هم باعث میشود اعتمادت به او بیشتر شود،بیشتر  عجین شوی باهاش،بیشتر تکیه دهی به شانه اش و بگذاری گاهی او تو را نجات دهد از فجایعی که مدام تویش می افتی.یک چیزهای کوچک عجیبی باعث میشود یک درجه عمیق تر شوید توی چیزی که قرار است توی این دنیا دوستی تعبیر شود .مرسی که بهترم میکنی.

+ Wed 25 Dec 2013| 2:47 AM|shiva| |
تو هم مثل من ، متفاوت هستی ، مردها به تو خواهند گفت که متفاوتی .بعضی ها تفاوتت را پای عجیب و غریب بودنت میگذارند و ترکت می کنند و بعضی هاشان میگذارند پای فوق العاده بودنت و عاشقت میشوند .به هیچ کدام دل نبند.به هیچ کدام از قضاوتها ، توهین ها و تعریفها.میگویم خودت باش و خوددت نباش.دخترهای عادی ، برای مردم دوست داشتنی ترند چون لازم نیست به مغز پوکشان فشار بیاورند و ساختار ذهنی شان را بهم بریزند برای درک کردنت.خب؟مادرت فهمید که باید تفاوتت را پیش خودت نگه داری ، از درون متفاوت باش ، از درون دیوانه باش و خودت از خودت تعجب کن و عاشق خودت شو.گوش کن ، هیچ کس تو را نخواهد فهمید ، از هیچ کس انتظارش را نداشته باش و اگر کسی فهمید تورا یا عاشقت شد یا حاضر شد تا آخرش باهات بیاید از خوشحالی دیوانه شو .در غیر این صورت بدان همه مردها عاشق "حماقت زنانه " ای هستند که توی وجودت نداری ، آن را یاد بگیر و بچسبان به تمام صفات عمیق بی نظیری که داری . مادرت فهمید باید ظاهرش را مثل بقیه کند ، لباسهای عجیب و غریب انتخاب نکند ، رنگ موهایش را دلپذیر کند و زنانه رفتار کند ،فولد موزیکش را قایم کند و یک فولدر موزیک داشته باشد برای وقتهایی که توی جمع ست . مادرت یاد گرفت دیوانگی اش  را  مچاله کند توی خودش و سعی کرد برای هرچیز کوچکی که فقط آدمهای دیوانه را احساساتی میکند ، گریه نکند.دورت را پر از آدمهایی کن که مثل تو ،هستند اما دوستهای عادی ات را فراموش نکن تا بتوانی به "ما" نشانشان دهی تا خیالمان راحت شود و برایت نگران نشویم که داری از دست میروی.میدانی؟شاید من توی 50 سالگی مثل 20 سالگی هام دیوانه نباشم. دوستت دارم.

+ Mon 11 Nov 2013| 2:57 AM|shiva| |
دنبال مامن اشتباه میگشتم توی زندگی.جاهایی دیگری هم هست.آدمهای دیگری هم هست ،دنیاهای دیگری هم هست.ببین ، وصل شو ، غرق شو. وادار به نگاه کردن کن ، پذیرا باش ، ببخش دنیایت را.

+ Fri 8 Nov 2013| 0:47 AM|shiva|
ماسه ای ، که منم

دریایی که میآیی و 

تمام آنچه بعد از تو 

ساخته بودم را 

با خود میشویی و میبری 

باز باید از اول 

استخوانهایم را به هم 

وصل کنم

مفصل ها را ، یکی یکی

قلبم را که گوشه ای افتاده

بگذارم سمت چپ و تو را سمت راست

که ناگهان باز هجوم اشکی نشوی 

توی شبها ، وقت خواب دیدن ها 

وقتی میزنی به ماسه ها و تمام

خانه های شنی را خراب میکنی

میدانم که آمده بودی برای ماندن 

لاقل روحت آمده بود که بماند

طوفانی که میشود خاطره هات 

توی قلبم

دریای پهن شده روی ماسه 

میشود قطره اشکهایی که میریزند 

از چشمها

یادت است که میریزد از پلکهام

خاطره هاست که میخورد به سنگهام

اشک است که سرازِیر میشود از قلب م

+ Tue 5 Nov 2013| 5:14 AM|shiva|
نشسته ام توی فرودگاه

منتظرم

معلوم نیست میروم ، میمانم ، میآیم

نوک کفشهام یک طرف است

قلبم یک طرف دیگر

چمدان را میگذارم روی دستگاه

شماره پرواز هزار و سی صد و نود و هشت

مقصد جایی که سی سالگی ات آنجایی

شماره صندلی یک

بروم و بیایم

یک نگاه بیندازم و برگردم

ببینم ارزشش را داشت؟

ارزشش را دارد؟

+ Sun 27 Oct 2013| 11:35 PM|shiva|
سرم را بالا میبرم.دهانم را باز میکنم لبها را نیمه تر .بیا و قلاب بینداز تا جایی گیر کنم به تو و سرم را برنگردانم سمت آدمهای اشتباهی گذشته.میسوزم از تب.قصه های پرشور توی سرم میکوبند.زنی شانزده ساله با لباس سیاه یقه بسته بلند بلند داستان میخواند توی سرم.چشمهام ،شده نگاتیوهای سریعی از خاطرات خیس خورده توی فیلمها.موهام دارند میکشندم بالا،"" آنها "" دارند میکشندم بالا.لنگرت را بینداز توی لبهام ، اگر نشد توی رگ دستهام.بگذار بمانم توی ریشه هایی که سعی میکنم پیدایشان کنم.بگذار بمانم روی زمین.وصلم کن به چراغهای این شهر.


+ Sun 20 Oct 2013| 2:44 PM|shiva| |
بعدها برایت میگویم که فقط آدمهای کمی هستند که وقتی  راجع به آب و هوا و پاییز و خنکی و نسیم ازشان میپرسی ،بی حوصلگی نمیکنی وقت گوش دادن ، چشمت اصلا دوخته به گوشه ی لبهاشان که بالاست و دستهایی که توی هوا میرقصند.هوا توی مکالمه جا میشود یعنی مینشیند توی جای خوبی از حرفها .داستان خودش را دارد و پایه ی مهمی از حرفهاست .آدمهایی میآیند توی زندگی ات که صحبت کردن باهاشان در مورد هوا و فصل و ماه را دوست داری تو بگو ده دقیقه ی عمیق دوست داشتنی اول همه ی حرفها.

+ Sun 20 Oct 2013| 1:42 AM|shiva|
انطباق غیر منتظره ی درون و بیرون.سورپرایزهای پاییز.اس.ای.دی برعکس.کنار آمدن های شخصی ، حل کردن مسائل خود با خود.حال خوب از شیوایی که خیلی وقت بود سر نزده بود این طرف ها.

+ Thu 10 Oct 2013| 10:22 AM|shiva|