|
vodka,vomits,virginity
|
This is a decision
I have to come to myself I can't just ride this out and accept the default answer Predictable doesn't always mean boring Lust doesn't always mean love Near doesn't always mean close New doesn't always mean exciting Different doesn't always mean better Far doesn't always mean distant Knowing everything doesn't make you wise Knowing the truth doesn't make you superior Knowing your problem doesn't solve it Sitting between your past and your future doesn't mean you're in the present
Dakota Skye / John Humber / 2008
وقتی حس کردی یه چیزیو توی کسی ؛ از اون حس عمیق توت راحت نگذر ، که مثلا طرف چقدر جلس ه یا چقدر بی واسطه مهربونی بلده ، چقدر بی منت بخشش بلده یا حتی چقدر راحت دروغ بلده ، وقتی دیدی اونو توی طرف ؛ یعنی همون لحظه که نوره آگاهی چشت رو زد و دستتو گرفتی جلوی چشات، بدون اونجاست که خیلی چیزا شکل میگیره ، بدون اونجاست که بر عکس همیشه ، قضاوتت اکثرن درسته ؛که فلان صفت بدش همیشه هست ، خر نشی یادت بره ، گول نزنی خودتو ؛ به اون نوره ؛ ایمان داشته باش ، دختر ، به خودت ایمان داشته باش..
بعد از تو دیگر هیچ چیز در خاطرم نمیماند ؛ نه فیلم ها ، نه کتاب ها نه آلبوم های خوب.تو که نیستی تا از همه چیز این زندگی ، اسلوموشن بگیرم ؛ رنگی شان کنم ، خوش دیتیل شان کنم و بگذارم جلوی چشمانت.شده ام همان دختر پر عجله ی سابق که از همه چیز اسنپ شات میگیرد و پر شتاب از کره زمین دور میشود.دیگر هیچ چیز را بولد نمیکنم ، دیگر هیچ دایلوگی –خدایا با این همه اتفاقات دوروبر این روزهام – نمینویسم توی همان دفترچه قهوه ای که داده بودی بهم.دیگر فیلم ها را موشکافی نمیکنم ؛ سوند تراک های خوب را میشنوم و بهم بر هم نمیخورد ، تو که نیستی ، تا این ها بشود همه وقت کشی ، برای شنیدن بیشتر صدات و تایید هات و حرف زدن هات.نمیشود...آدم باید کسی را داشته باشد تا ازین زندگی و آدمها و بورینگ بودگی ش ؛بگوید برایش ، آدم باید وقتی که خسته و زار از زندگی برمیگرد خانه ، کسی را داشته باشد تا همه ی حرف نزدن های بیست و چهار ساعته را بریزد پشت تلفن برایش ،شمرده ؛ شمرده و بی عجله و با خیال راحت از درک شدن ، آدم باید کسی را داشته باشد که عینک نگاهش را توی جیبش داشته باشد همیشه.نه هرکسی ، که تو.

Grace Potter and the Nocturnals
p.s: her voice moves me like wow, jus reminds me how impossible my life would be without music
من یک نقاب خیلی ضخیم دارم روی صورتم که اصلا به مون-فیس بودگی صورتم خیلی هم میاید.نقاب من حالش خوب ست ، فرش ست ، لبهاش جانگل-رد ست و رنگ پشت پلکهاش هر روز تغییر میکند ، کناره ی لبهاش همیشه بالاست .صبح ها از کنار تخت ،برش میدارم ، فیکس ش میکنم روی صورتم و شبها،درش میاورم و میگذارم صورتم استراحت کند.حواسم نبود که وقت تنهایی هام ، این پروسه ی ترنسفر اینقدر سریع رخ میدهد که حتی وقت نمیشود ازش تعجب کنم.یک جاهایی بودم وسط درس خواندن و سوند تراک سیکس فیت آندر را گوش دادن.رسید به ترانه ی آخر.یک لالایی قدیمی که ایموجن هیپ کاورش کرده بود. یکهو انگار که ماسک را کشیده باشند از صورتم کنار ، اشکهام راه افتاد.همین جور ناخودآگاه و بدون هیچ تنش لحظه ای ایی، بعد یادم افتاد چقدر تلنبار کردمشان ؛ بودند ، هستند و من فقط دارم راه های فرار مختلف را امتحان میکنم.همیشه...همیشه
گفت : وای این دقیقن رنگ مامانته... تو خودتم سرمه ایه رنگت...سنگین.سخت.میدونستی من آدما رو با رنگ میبینم؟ ولی تو از بالا میبینی...از گوشه ی چشم میبینی...از بالا اینقدر نگاه نکن به آدما ؛ یا یه سری موجود بی ارزش کوچیکو میبینی یا تصویر خودتو توی آینه...هیچ چیز جز این نیست...این نگاه با گوشه چشم ،نگاه باز نیست...چشمهات باز نیست...باز کن..بیا پایین..زندگی کن بین مردم.ببین چقدر بدبختن.ببین به چیا راضین.کنار نگیر اینقدر از آدما ؛اینقدر نرو سمت "گروهک " های خودت ،اونایی که " علاقه شون" باهات مشترکه.زندگی بزرگتره این حرفهاست.برو توی دل آدمایی که ازشون بدت میاد ؛اونجا دقیقن جایی که تو قراره یک چیزی یاد بگیری و انسان بهتری شی...اگه تونستی بین مردم باشی اگه تونستی جذبشون کنی آدم درستی بودی...تو نمیخواهی یاد بگیری ،تو میترسی یاد بگیری واسه همین هم چسبیدی به " کتابات " و سرت تو لپ تاپته و نمیخوای واقعیتو لمس کنی .نگاهت رو هنری کن...هنری نگاه کن.هنری نگاه کردن یعنی هیچ چیز رو حدف نکردن ، تو همین الان داری این حذف کردن و نادیده گرفتن رو با آدما ؛مذهب ،فیلمها و همه ی چیزای زندگی ت انجام میدی ...برو توی زندگی عادی ،عوام.برو و جابه جا شو ،بزرگ شو.باید سختی بکشی تا سخت شی.آدمها رو باید تحمل کنی ،حدفشون نکن ؛تحمل کن؛ایرادها و خوبی ها رو ؛صبور باش و ببین...
گفتم : من عمق میخواد دلم...بلد نیستم با کسایی که نقطه مشترک ندارن بام دوستی کنم ،سلام گرم کنم ؛لبخند الکی بزنم...
گفت :داغی ،کله ت باد داره حتی...بعدن میفهمی...که عمق تا یه حدی جواب میده.عمق و حس تنها جواب سوال نیست...وقتی بخواهی تمام سوالاتو و سیگنالای حسی ت رو از حس و عمق آدمه بگیری ؛سرخورده میشی چون میفهمی ؛عمق هاتون همیشه گاهی به طرز عمیقی باهم متفاوته و همینه که توی ذوقت میزنه ، ظاهر هیچ دو نفری مثل هم نیستن چه برسه به عمق هاشون.کم کم یاد میگیری انتظارات رو کم کنی...و برای اینکه از آدمه زده نشی تا " یک " عمقی جلو بری باهاش ؛برای نپاشیدن رابطه از تضادهای عمقتون ،مجبوری عمقه رو برسونی به سطح ،برسونی به مسائل سطحی ؛به غذا خوردی ،چی خوردی؟خوب بود؟به رابطه خودت با مادرت نگاه کن؟اون تنها رابطه ایه که هیچوقت نا امیدت نکرده ؛همیشه بوده ؛هم عشقش هم دوامش... و بدون اونجاست که برخلاف عقیده ی " الانت" میفهمی عمق " از یک جایی به بعد " از یک زمانی به بعد " اونجاست.توی همین مسائل سطحی ...اونه که ریشه ی رابطه رو زنده نگه میداره اونه که آدمها رو کنار هم نگه میداره...
من؟بعد از رفتنش ؛ناخودآگاه فقط نوشتم که یادم نره چیزایی که گفت رو.که بدونم امشب چه زیرورو شدم...چقدر تحقیر شدم و همزمان بزرگ.
Six Feet Under /S01-E09
همینجور کژوال و بی هوا گفتم یه کسی باید باشه که این ساعته رو براش بخری،اونقدر خوب و پرفکت و بست پرسن- اور- هپن- تو- یو باشه که شک نکنی و بخری براش،تگ قیمت ساعته دو میلیون بود.بحث قیمت یا ساعت یا این ها نیست...من اصلا نگاهم آن طرف نبود،سمت یک افق دور خیالی ناکجایی چیزی بود،پی بوی ساعت مچی چرمی قهوه ای متعلق به دست کسی از سال های دور که یکهو خورده بود زیر بینی ام...گفت آره.یکی باید باشه؛بعد یکهو که انگار ترسیده باشد گفت :شیوا نکنه منو و تو ده سال دیگه توی همین پوزیشن باشیم و همین دایلوگا رو بگیم باز؟او که مثل من رویایی نبود هیچ وقت ،هیچ وقت جاه طلبی هاش در هیچ مقطع زمانی نکشیده بودش پایین ؛رمانتیک بازی هاش عقبش نینداخته بود از زندگی،هیچ وقت مثل من توی منجلاب رابطه ها گیر نکرده بود و همیشه تمیز و بدون مژهای پایین آمده از اشک و ریمل آمده بود بیرون از رابطه های قبلی و شک هم نکرده بود برای زدن دکمه ی اکزیت آدمهاش.به خاطر همین چیزهایش ست که همیشه ی خدا میترسد از آرزوهای اووریتد و ابرهای دور سر من.من همیشه آدم روزهای کامینگ سونی نیامده بوده ام،روزهایی که هیچ وقت هم ته دلم آمدنشان را نمیخواهد،منظورم این است که کار در یک مطب شیک بی دغدغه ی بیمارستان های دولتی و درآمد نجومی و یک زندگی پر آرامش و بی نگرانی و ریسک را گذاشته ام برای ایستگاه های آخر.آن مرد جنتلمن قد بلند –نو –هو-تو-تریت –ا-لیدی ا را گذاشته ام برای بعدترها،؛لم دادن روبه دریا و لیموناد خوردن و "وگ" خواندن با یک دل آرام و بی خبر ؛اپیزود پایانی زندگی من است. الان دلم ،ذره ای نشان رسیدن به این ها را نمیخواهد.این پروسه ی دریمینگ –صرف ست که لذت بی حصری میدهد به من...چه است اسمش؟من همیشه بعد از عمیق ترین شادی های زندگی ام،منظورم آن لحظه هایی ست که تا عمق وجودم،خوشی را حس کردم،من آدم آن لحظه نیستم،من آدم رسیدن به آن لحظه ی اوج نیستم،بلد نیستم با بعدش چه کنم.با "همین؟ " بعدش،با ستل شدگی و هپیلی اور افتر بعدش.من آدم لبالب زندگی کردن در یک منهای آن لحظه ام،من آدم نرسیده به آنم.من آرتیست ایم که عاشق نقاشی پرتره ی زن روبروی خویش ست.
and i can't believe
i've lasted all these years
پ.ن: شدم مثه این وبلاگ نویسای زرد که هی دپ میزنن فقط فرقم اینه که قالب بلاگم مشکی نیست.رسمن میزربل شدگی م رو اعلام میکنم.
John Lennon 1940-1980
آن بیلیوبل ولی یک همچین چیزایی ایم الان یعنی بخدا.
Adele/someone like you/live at Brits Awards